html> افق روشن
افق روشن
تجربه‌هايم را می‌نویسم از زندگي، كار و مهاجرت
قالب وبلاگ
 
به سلامتی مصاحبه های 2013 که شروع شده، همه میرن و خوشحال با سی اس کیو برمیگردن. اما چند وقت بعد که از نشئه ی خوشحالی سی اس کیو درمیان، تازه می فهمن که ای بابا توی چه دامی اسیر شدن.. دوباره راه میوفتن یه دانشگاهی چیزی پیدا کنن و یه شهر دیگه برای حتی اقامت موقت .. من موندم اینهمه که آفیسرهای گرام با مهر و عطوفت لطف میکنن و دوستان رو می پذیرن، بعد چرا اینقد با بی توجهی نسبت به دادن ویزا برخورد میکنن. یکی هم محض رضای خدا نیست بگه آخه این چه وضعشه .. مسخره ترین دلخوشی ما حتی توئیت های جناب کنی بود که نشون از بی خبری و ناتوانی ایشون در وضعیت آفیس انکارا داشت و عجیبتر عکس العمل هموطن های خودم. این روزهاکه حتی یک هنرپیشه ی معمولی سینما هم صفحه های شبکه های اجتماعی اش رو خودش مدیریت نمیکنه و برای اینکار یه عمله اجیر میکنه؛ چرا همه فکر کردن جناب کنی توئیت هاش رو خودش مینویسه؟؟!! حالا حتی اگر بگید که فیدبکش رو می بینه، نهایتا چه گلی به سرمون میخواد بزنه ؟؟
حالا هم که با بلیت 6 میلیون تومنی و دلار 5 هزارتومنی دیگه باید ببینیم میشه اصلن حرکتی زد یا قبل از اینکه به ویزا برسیم کلن زیر این فشار اقتصادی نابود میشیم !!
چرا به شدت این روزا یاد فیلم پاپیون می افتم؛ فیلمی قدیمی که بر اساس رمان واقعی جناب هنری چاریر ساخته شده، و بازی استیو مک کوئین و داستین هافمن دوست داشتنی رو نمیشه از یاد برد؛ شاید به خاطر بازی خوب ایندو یا موسیقی ماندگار فیلم؟؟ نه ، فکر کنم به خاطر شرایط خودم!
نمیخوام به فیلم و نقد اون بپردازم؛ بازم به یک سکانسی از فیلم ارجاعتون میدم که این روزها همش توی کله ی من میچرخه و می خندم، البته از سر ترس بیشتر! اون سکانس هم نحوه ی فرار پاپیون از زندان هست. گاهی میگم شاید نوبت ماهم بشه چیزی شبیه همون رو تجربه کنیم. وقتی پاپیون برای فرار چندمین بارش از زندان چاره ای نداره جز اینکه بره از جزامی ها دلار بگیره و برای خروج از اون محوطه، مجبور میشه نارگیل های خالی شده رو بریزه توی گونی، تا بتونه از روی دریا عبور کنه و جون خودش رو نجات بده !!
چرا با این آدم حس همذات پنداری دارم این روزا؟؟!!! یعنی آینده چی میخواد برای ما رقم بزنه ؟؟!!
 

[ Fri 1 Feb 2013 ] [ ] [ تاني ] [ ]
یک خبر نسبتاً خوب یا شاید یک حرکت کوچک رو به جلو، در این روزهای پر از اخبار بد، اینکه بخش فرهنگی سفارت فرانسه مجدداً فعالیتش رو شروع کرده؛ و دوستان می تونن برای ثبت نام ترم پاییز از همین الان اقدام کنند. قطعا برای شروع باید اول به صورت اینترنتی ثبت نام کنید و بعد تعیین سطح و باقی ماجرا.کلاس ها هم از اول آبان شروع میشه. موهبت بزرگترش به نظر من، کتابخونه ی خوبی هست که داره و یک منبع غنی از کتاب های آموزشی و رمان و فیلم و کارتون به زبان فرانسه در اختیارتون میذاره ...

اطلاعات بیشتر رو هم میتونین توی آدرس زیر پیدا کنین:

http://www.ambafrance-teheran-culture.com/verify/TN.htm

من شخصا یکی از بهترین دوره هایی که فرانسه رو یاد می گرفتم همینجا بود و خاطراتش رو دوس میدارم.امیدوارم دوستانی که مشغول به خواندن این زبان شیرین هستند، بتوانند از این فرصت نهایت استفاده رو ببرند.

[ Wed 26 Sep 2012 ] [ ] [ تاني ] [ ]
وقتي اومدم سراغ لپ تاپ كه شروع كنم به نوشتن، انديشه‌ام كمتر به سوي نوشتن بود و بيشتر درواقع مي‌خواستم سر به ديوار وبلاگم بگذارم و هاي هاي گريه كنم .. از خستگيِ انتظار .. از دلتنگي نديدن خواهرم .. از بی‌رحمي بعضي آدما و سختي‌هاي روزها .. خواستم بگم حال و روز كوير رو دارم و داد بزنم "من كويرم اي خدا.. با حسرت يه قطره آب" .. چنان صداي رعد و برقي به پا شده كه جرأت نكني حتي اين ترانه رو زمزمه كني.. خواستم بنويسم از لذت تماشاي برنامه‌ي كلاه قرمزي تو تعطيلات نوروز كه هنوزم تو وجودم هست .. درگيري‌هاي فاميل دور و آقاي همساده كه دوست داشتم بنويسم ازشون .. همينطور از كتاب‌هايي كه خوندم و فيلم‌هايي كه ديدم.. اما همشون رو به تأثير اين خبري كه خوندم رها كردم .. فكر كردم شايد اين مفيدتر باشه!
حالا حتماً همتون مي‌دونين كه دفتر فدرال، پرونده‌هاي قبل از فوريه‌ي 2008 رو برگردانده و ...بماند اين خبر پشت تلفن و با چه شوكي به من رسيد و دوستي كه اشتباهاً و مصراً چيز ديگري نقل ميكرد و كم مانده بود من همانجا غش كنم .. اما هرچه بود خبر همين بود و بسيار هم غم‌انگيز مي‌نمود. نميدانم دوستاني كه چنين قانوني شامل حالشون ميشه چه كردند؟ شايد به وكيلشون زنگ زدند و وكيل جان هم گفته‌اند كاري از دست ما ساخته نيست!!! مي‌دانم كه اكثرشون شايد زحمت نوشتن حتي يك نامه‌ي اعتراض هم به خودشون نداده باشند.. اما وقتي اين خبر را خواندم احساس كردم شايد در پيوستگي با چنين حركتي بشود كه كاري كرد.. گرچه ممكن است بسياري از دوستان كه از مسير استان كبك اقدام كرده‌اند بگويند اين موضوع ربطي به ايشان ندارد؛ اما به گمان من اينطور نيست و ادامه‌ي تصويب چنين قانون‌هايي به زودي همه ما را از هر روشي كه اقدام كرده‌ايم متضرر خواهد كرد (كه اميدوارم البته چنين نشود). حداقل تأثيري كه چنين اعتراض‌هاي نماديني مي‌تواند داشته باشد اين است كه صدايي به جايي برسد.. مردم ما هم ديده شوند.. زندگي‌ها صرفاً فقط يك فايل نباشند در نظر قانونگذاران .. و نهايتاً اينكه شايد قوانين بعدي طوري تصويب شود كه كمتر متضرر شويم ..كسي چه مي‌داند..
البته ناگفته نماند که خود این عزیزان هم در اعتراض بعدیشون، از تمام ملیت‌هايي كه اين قانون شاملشون شده دعوت كرده‌اند كه به آنها بپيوندن. حداقل انتشار اين خبر شايد كمكي به دوستان باشه و اميد اينكه از تصويب قانون‌هاي ظالمانه‌تر براي مهاجران جلوگيري كنه
درواقع اين گروه يه صفحه توي فيس بوك درست كردن كه آدرسش اينجاست:
اسم اين صفحه هم اينه:
 Prospective Canadian Immigrants
و اينهم پتيشني هست كه نوشته‌اند توي صفحه‌اشون:
 
 Lets get ready for the big day, 30th April 2012. - We will not only invite the local but the international media this time both electronic and papers. - Be prepared with venues and time in your cities for the protests. - When these are decided, we will be able to invite the press. (they need a good notice period to assign duties for corruspondants and camera men) - We also need to take permission for the venues of protest. (this also takes a few days) Our voice is being heard by the Canadian media, the Canadian MPs and the Judges who will be hearing our cases in the court. Let us show them our plight on the 30th April 2012. (which is 15 days away. the count-down has begun 
و اينهم چند عكس جالب از گردهمايي قبليشون :
 
 
 
 
 
لازمه بگم من اين خبر رو اولين بار توي گروه "دوستان كبك" خوندم و بعد به خود صفحه‌ي اين عزيزان كه در بالا آدرسش رو ديدم مراجعه كردم ونهايتاً تصميم گرفتم كه اينجا هم باز انتشار كنم.
پ.ن: و اما يك خبر خيلي مهم و به نظرم قابل توجه دوستان بک‌لاگر (فدرال 27 فوریه 2008 و ماقبل): یکی از نمایندگان لیبرال پارلمان کانادا (آقای جیم کاریجانیس) به نمایندگی از شما، یک پتیشن (اعتراضیه) تدارک دیده است که در آن دولت محافظه‌کار هارپر و وزیر مهاجرتش جیسن کنی را مورد انتقاد و پیگرد قرار داده است. چنانچه به پیگیری پرونده‌ی خود علاقه‌مند هستید، پتیشن زیر را پُر کنید و از دوستان خود نیز بخواهید آنرا پُر کنند.
 http://jimkarygiannis.net/petition_and_action_requests/immigration_backlog
(نقل از همان منبع)
[ Sat 14 Apr 2012 ] [ ] [ تاني ] [ ]


اين تصويري كه مي‌بينين كاملاً بيانگر حال و روز مراحل مهاجرتي بنده است. موقعي كه ميخواستيم واسه كانادا اقدام كنيم مسير پيش رو كاملن خطي و شبيه فلش سمت چپي بود.. همه مثل آب خوردن مي‌رفتن ..نوبت به ما كه رسيد، مسير خطي خودش رو به طرز ديوانه واري به شكل سمت راست درآورد و ما حيران از اين تغييرات همينطوري 20 ماهه داريم دنبال دم خودمون مي‌چرخيم !!



امروز توي فيص بوق با دوست عزيزي گپ زدم كه خبر دريافت نامه‌ي آپديت مداركش منو هم بسي خوشحال كرد؛ چون ايشون تاريخ سي اس كيوشون مال 17 مارچ هست و سيزدهم دسامبر نامه‌ي آپديت به‌دستشون رسيده؛ با اينكه خيلي خوشحال شدم چون با فايل من فاصله‌ي تاريخي كمي دارند .. به هر حال كاشف به عمل آمد كه تا اخر ماه مارچ نيز اكنون ايميل آپديت مدارك دريافت كرده‌اند. با همسرجان مي‌گفتم ببين چه به مرگ گرفتن مارو كه به تب راضي شديم.. يعني باورتون ميشه دوسال پيش، مردماني هم بودند كه شش ماه بعد از تاريخ فايل فدرالشون بار سفر مي‌بستن!! حالا توي ماه 21 و 22 تازه درخواست آپديت مي‌كنن و معلوم نيست بايد تا كي در انتظار مديكال نشست!! واقعن تا كي؟؟

يك زوج جوان و زيبا رو راهي كرديم استراليا و دو دوست ديگه رو بدرقه كرديم به سوي كانادا .. ايشاله كه به همه‌ي خواسته‌هاي دلشون برسن.



[ Wed 14 Dec 2011 ] [ ] [ تاني ] [ ]
 

من همیشه پیش خودم فکر می‌كردم، اين برنامه‌ريزان و مشاوران دست‌اندر كار مهاجرت در كانادا، آيا به شرايط و حال و روز مهاجران منتظر فكر هم مي‌كنند؟؟ مي‌فهمند انتظار و بلاتكليفي براي مهاجرا چقدر سخته و آيا اونها گذر سني و كلافگي ما رو در نظر مي‌گيرند... القصه... حالا آقاي جيسون كني، روز جمعه در كاميونيتي ارمني‌ها اظهار فضل فرمودن و گفتند كه اين خيلي ناعادلانه است كه مهاجران رو بعضاً تا هفت سال در انتظار نگهداريم !!! ولی از قرار معلوم مشخص شده كه اداره‌ي مهاجرت كانادا با انبوهي از پرونده‌هاي متقاضيان، بيش از يك ميليون پرونده، مواجه شده و نميتونه هر چه سريعتر تكليف اينهمه آدم رو مشخص كنه ... بعد به جاي اينكه تعداد كارمنداشون رو بيشتر كنن يا يه راه حلي براي سرعت بخشيدن به موضوع پيدا كنن، تصميم گرفتن به زودي از پذيرش پرونده‌هاي جديد خودداري كنند كه بتونن به قبلي‌ها برسن!! خب ظاهراً راه حلي بهتر از اين پيدا نشده ... ولي حداقل اميدوارم به همين راه‌حلي كه پيدا كردن بسنده كنن و دوباره نيان با يه موضوع ديگه ما رو سورپرايز كنن!!

لينك اصلي اين مطلب رو مي‌تونيد اينجا ببينيد ... بخشي از مطلب رو همينجا ميذارم براي كساني كه احياناً نتونن لينك اصلي رو ببينند:

MONTREAL - Canada could soon stop accepting applications for immigration in an attempt to clear the backlog of more than a million people currently awaiting processing around the world, Federal Immigration Minister Jason Kenney said Friday. In Montreal to hold consultations on how many immigrants should be accepted into Canada per year - and just as importantly what kind of immigrants - Kenney told an audience at the Armenian Community Centre that clearing the huge backlog is one of the main challenges faced by his department as it plans for the years ahead.

"There's an unlimited number of people who want to come to Canada," Kenney said, adding that about 254,000 would be accepted this year, down from 281,000 in 2010. "We used to have hundreds of thousands of applications more than we could process, and it's stupid and unfair to make people wait seven, eight, nine years for their application to be even looked at. That's the rationale for limiting the number of new applications."

Two years ago, Parliament modified immigration laws to give the minister the authority to place a cap on applications, and this year Kenney has so far chosen to limit the number accepted in the Federal Skilled Worker program, for example, to 10,000. He emphasized, however, that Canada would still be accepting 65,000 skilled workers into the country, most of them chosen out of the backlog of applications. It remains to be seen which other categories may be capped, and at what level.Stakeholder consultations across the country on the right "mix" or "balance" of immigrants for Canada began two weeks ago, with employers' associations, immigration lawyers, refugee advocates and other interested parties. Friday's session..in Montreal was postponed until October, however. Public consultations will be held online starting in August.
Apart from dealing with the backlog, Kenney said he is looking for solutions on how to deal with an impending labour shortage as the population ages, without overburdening Canada's housing, health care and education systems with too many newcomers.

 
پ.ن: در خصوص اخبار جدید مصاحبه ها  می تونین به این لینک  یک سری بزنین؛ گرچه باز هم قطعيتي مطرح نشده، ولي به گمونم خوبه كه دوستان منتظر، خودشون رو آماده باش نگهدارن !!
 
[ Sun 24 Jul 2011 ] [ ] [ تاني ] [ ]
 

از زماني كه ما تصميم گرفتيم و مداركمون رو به سفارت ارسال كرديم، تا همين لحظه‌اي كه اين نوشته رو مي‌نويسم، هزار اتفاق و سورپرايز ديديم و شنيديم و گاه به شانسمون خنديديم و گاه دلمان گرفت و غمي بر غمهايمان اضافه شد. از سفت و سخت‌تر شدن شرايط مصاحبه بگيريد .. تا طولاني شدن زمان انتظار براي مديكال ... تغييرات عجيب در كشور مبدا و مقصد ... شرايط نابهنگام سوريه ... و ... . اما بيشتر از همه، من از بي‌عدالتي هايي كه در اين پروسه مي‌بينم، هم دلم ميگيرد و هم از هزينه‌هايي كه به اين دليل بر زندگي‌ام تحميل مي‌شود، ناراحتم به شدت... از جمله يكي از اينها، شنيدن خبر جعل مداركي بود كه خيلي‌ها الان به واسطه‌ي همين امكان نادرست... الان در كانادا هستند، و ما با اينهمه درس خواندن و سابقه ي كار و بيمه و چه چه ... هنوز نشسته‌ايم و هر روز سورپرايز مي‌شويم و هر لحظه منتظر خبر بـــــديم ... خصوصن مــــــــا كه همه‌ي خبرا برامون خبر بــــــــده ... يعني ديگه يه جوري شده كه اگر حتي كلن اين ماجرا كنسل هم بشـــه، ديگه تعجبي هم برايم نخواهد داشت.

اين روزا كه ديگه همه از اوضاع بازار دلار خبر دارين... و خب اين موضوع براي همه‌ي ما نگران كننده است و تا يه مبلغ ناچيزي دستمون ميرسه، فكر مي‌كنيم چطور ميشه اون رو تبديل به احسن كرد، تا روز سفر، همچين دست و بالمان خالي نماند ... اما ديگه حتي چنين امكاني هم وجود نداره؛ ولي در همين گيرو دار مي‌خونيد كه واسه دلار هم سند سفر جعل مي‌كنند، كلي تعجب كردم... يعني به خدا خيلي ما ملت باحالي هستيم ... فكر كنين طرف يك ساعته همه‌ي مدارك رو جعل مي‌كنه ميره دوهزارتا ارز دولتي مي‌گيره!!! و وقتي ازش مي‌پرسن چطور؟؟!!! ميگه اين ديگه كار ماست....... خب راس ميگه ... كار اوناس ... پس از دریافت ۲ هزار دلار ارز دولتی، نصف آن را به عنوان دستمزد برمی‌دارن و نصف دیگه‌اش رو ميدن به شما... تازه توصيه مي‌كنن برو پاسپورت فك و فاميلت رو هم بيار... و البته در ازاي دادن همه مدارک مثل عوارض و یا بلیط سفر به خارج از کشور و ویزا !!!! بعله ويزا!!!!  ۵۰ هزار تومان هم باید بپردازید ... خب وقتي آدمهايي هستند كه اينكار رو به اين راحتي انجام مي‌دهند، بعد از چند وقت قطعن ميگن كه به پاس مسافرتي هم هيچ ارزي تعلق نمي‌گيره و تمـــام!!!  ما كه با اين ۲۰۰۰ تا گرهي از مشكلاتمون باز نميشه ولي نكنين ملت اينكارو ... نكنين... اينقد به خاطر پول همه چيز رو به گند نكشيد ...

اينهايي كه درباره‌ي دلار گفتم، برگرفته از گزارش‌هاي يك خبرنگار هستند! 

 

 پ.ن: اميدوارم كه كارهاي همه‌ي دوستان سرعت بگيره و راهي بشن ... اما اينكه كجا بريم و چه شهري انتخاب كنيم، معيارهاي متفاوتي هست ... در اينجا دوست عزيزمون، نتايج آخرين نظرسنجي كانادا رو كه در شهر منترال انجام شده، گذاشتن ... و مردم انتخاب كردن شهرهاي ايده‌الشون رو براي زندگي!

 

[ Tue 5 Jul 2011 ] [ ] [ تاني ] [ ]

 

از زمانی که فرمهاي مهاجرتي رو پركرديم، تا همين لحظه هزارچيز متفاوت درباره‌ي كانادا و خصوصا استان كبك و شهر منترال شنيديم. صحبت‌هاي ضد و نقيضي كه گاهاً موضوع گفت و گو با دوستانمون هم هست. تجربه‌هاي خوب و بدي كه شنيدن بعضي‌هاشون، شك و ترديد نسبت به تصميم گرفته شده رو به دل ميندازه؛ اينكه كي درست ميگه و كي غلط، و چرا اينقدر تجربه‌ها متفاوت هستند بحث جداگانه‌اي مي‌طلبد؛ اما فعلن از ميون همه‌ي اين حرفها، ترجيح ميدم به مطالب آموزنده‌تر و دلگرم كننده بيشتر گوش كنم، تا مباحث دلسرد كننده!! حالا يه دوست عزيزي، محبت كرده و تجربه‌ي خودش رو از مهاجرت به منترال با دوستان مجازي به اشتراك گذاشته، منم ازشون اجازه گرفتم كه اينجا هم مجدداً مطرحش كنم، شايد باب گفت و گوي بيشتري باز بشه و با ديد بهتري با اين مسئله روبه‌رو بشيم. خوشحال ميشم دوستاني كه اين مطلب رو ميخونن مارو از نظرات خودشون بي‌نصيب نذارن، خصوصاً دوستان مهاجر به مقصد رسيده.

تجربه‌ي بنفشه‌ي عزيز رو از زندگي در منترال در  ادامه‌ي مطلب بخونيد... (این مطلب در دوبخش توسط اینشون تنظیم شده بود، كه من هر دوبخش رو اينجا با هم آوردم)

پ.ن ۱: وقتی داشتم این پست رو اماده میکردم دوتا خبر رو با هم شنیدم، اول اينكه بالاخره دفتر كبك تصميمش رو براي ادامه‌ي روند كار مهاجرتي اعلام كرد ... اينجا ببينيد. و دوم اينكه نتایج قرعه‌كشی گرین كارت آمريكا لغو شد، در حاليكه بیش از بیست هزار نفر در دنیا پاكتهای نامه‌ی حاوی برگه‌ي تاییدیه اولیه اقامت و مدارك لازم را دریافت كرده بودند. درباره‌ي چرايي اين موضوع، دیوید دوناهو معاون وزیر امورخارجه آمریكا كه وظیفه نظارت بر این قرعه‌كشی را بر عهده داره گفته شیوه‌ي انتخاب تصادفی برندگان بنا به‌دلایلی كه هنوز برای خودش هم مشخص نشده!!! صورت نگرفته و براي همين این وزارتخانه تصمیم گرفت تا نتایج اولیه را باطل اعلام كند.
در قرعه‌كشی امسال بیش از 15 میلیون نفر از سراسر جهان شركت كرده‌اند و  خب همه مي‌دونيم كه فقط پنجاه هزار نفر شانس اقامت پیدا می‌كنند. البته كامپیوتر حدود نود هزار نفر را در مرحله اول انتخاب میكنه و پنجاه هزار نفر نهایی با توجه به میزان تحصیلات و سن‌شون انتخاب میشن. پس منتظر شانس دوباره‌تون در قرعه‌كشي مجدد ماه ژوئن باشيد؛ اينبار برندگان خوش شانس اوایل جولای از نتایج باخبر خواهند شد

   


ادامه مطلب
[ Sat 14 May 2011 ] [ ] [ تاني ] [ ]
 
توی تاکسی نشستی، از پنجره‌ی جلويي قلمبه قلمبه دود اگزوز ماشین‌ها میاد توي ماشين و مقصدش ريه‌ي شهروندان بدون حقوقه! اين بو، آدم رو ياد بوي مرگ ميندازه، تو هم جرات نداری بگی شیشه رو ببندین لطفاً؛ چون تجربه‌اش رو داری که گاهی یه جمله‌ی ساده، جرقه‌ی یه جر و بحث بی‌اساس میشه، و ترجیح می‌دی این جرقه رو ایجاد نکنی؛ و همینطوری گوشه‌ی روسریت رو میکنی توی حلقت، بلکه کمتر سرب بره توی این ریه‌های بی‌نوا. ماشین‌ها توی هم گره خوردن و انگار نه انگار که بنزین توی این مملکت گرون شده و تقریبا مقرون به صرفه نیست که با ماشین شخصی‌ت بیرون بیای. ترافیک، همون ترافیک همیشگیه! بقیه‌ی مسافرای توی تاکسی رو نگاه میکنی، هر کسی یه غمی تهِ چهره‌اش داره، اینقدر تلخ و سنگین که قطعاًطعم تلخ و تند این سرب رو احساس نمیکنه. نه اینکه من خیلی آدم خوشبختی هستما... نه ... ولی آلرژی شدیدی که دارم، درجه‌ی حساسیتم رو بالا برده... خسته از این همه کندی، گوش به رادیو پیام می‌سپری و نوای ملایم موسیقی که چندان هم با فضا سازگار نیست... گوینده‌ی رادیو یه مقدمه‌چینی بی‌مزه‌ای میکنه و در ادامه‌اش یه چیزی میگه که شاخ رو سر همه سبز میشه... بله ... می‌فرمایند کسانی که با دلار زیاد سرو کار دارن دچار نازایی می‌شوند و نوع مواد شیمیایی که در چاپ دلار به کار رفته باعث ایجاد سرطان میشه، چه نوع سرطانی رو البته مشخص نفرمودن و در انتها هم خود گوینده ابراز خوشحالی فرمودن که خدا رو شکر که ما پول نداریم بریم دلار بخریم که خدایی نکرده دچار سرطان و یا نازایی بشیم که از سرطان برای خانوم‌ها بدتره!!
 
پ.ن 1: دوستاي عزيزم، اين مطلب رو به نقل از واقعيتي كه شنيدم براتون گفتم... يعني جوك تعريف نكردما... حالا اگر كسي تحقيقي، مقاله‌اي يا مطلب معتبري براي صحت اين موضوع داره ارائه كنه..استفاده مي كنيم!!

پ.ن.2: روي صحبت اين پي‌نوشت با دوست عزيزي است كه به نام مهدي براي من كامنت خصوصي گذاشتن. من اولا از اين دوست ميخوام كه كامنت‌تون رو عمومي بذارين كه دوستاي ديگه هم بخونن كه هر سري بالاخره يه فكري داره، دوم اينكه اصل اول مهاجرت داشتن اعتماد به نفسه و شما با يه روحيه‌ي خوب، اگر بشيني چندماه زبان بخوني با توجه به اينكه رشته‌تون پرستاريه، خيلي راحت‌تر از ما كه هيچ امتيازي نداشتيم، مي‌تونين مصاحبه رو بگذرونين و به خواسته‌‌اتون برسين...اما اينكه همسرتون همكاري نميكنه، مسئله‌اي نيست كه كسي بتونه بهتون كمك كنه، و قطعا بايد حلش كنين...و در مورد كار بايد بهتون بگم اگر كسي رو پيدا كردين كه در اين زمينه بهتون كمك كرد، حتما آدرسش رو به ما هم بدين كه من و ماهان هم بهش نياز داريم... به هرحال زندگي سختي‌هاي خودش رو داره، بهتره مقاوم باشين و مبارزه كنين، حتما به نتيجه خواهيد رسيد... ضمن اينكه بايد اضافه كنم، چيزي كه من بهش رسيدم، اينه كه مهاجرت مشكلي رو از زندگي حل نميكنه و حتي زندگي رو آسون هم نميكنه، و تازه بايد براي يه دوره‌ي خيلي سخت در زندگي آماده بشين كه به اين موضوع بايد خيلي جدي فكر كنيد و بعد تصميم بگيريد... به هر حال براتون آرزوي موفقيت مي‌كنم.
[ Mon 27 Dec 2010 ] [ ] [ تاني ] [ ]
 
 
رهرويي را از احوالات مهاجرت پرسیدند، بگفت هم چون شب اول قبر ماند و هرکسی را بسته به سنگینی نامه‌ی اعمالش حکمی دگر است. لیک اهل سلوک فرموده‌اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هرکدام را ندانی، مگر از آن مرحله به سلامت بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی به خوان هفتم نرسی.
 
اول) نیت: آن لحظه است که مهاجر به ستوه می‌آید و عزم هجرت می‌کند. از این نقطه فرد از خاک خود کنده شده است و ولوله‌ی عزیمت در جانش افتاده و به جرگه‌ی مهاجرین پیوسته است. از مناسک این مرحله، دویدن به دنبال وکیل و انتظار در صف طویل درب سفارت و دارالترجمه و آزمون آیلتس و تافل و نوافل و ال و بل  است و این خود اول قدم است.
 
دوم) استجابت: زمانی است که صبر مسافر به بار می‌نشیند و مُهر ویزای بلاد خارجه بر پاسپورت وی کوبانده می‌شود. مهاجر در این مرحله خود را پیروزترین مردمان جهان می‌داند و هم وطنانش را به چشم کور کچل‌هایی می‌بیند که در باتلاق بی‌فرهنگی و ترافیک و فقر فرو می‌روند؛ و به خود افتخار می‌کند که به زیرکی و رندی از این جهنم جهیده است.
 
سوم) عزیمت: مرحله‌ی گذاشتن تمام وابستگی‌ها از خانه و زندگی و متعلقین و متعلقات و دوستان و اقوام است. برخی این مرحله را به مرگ تعبیر کنند. با هجوم خاطرات و دلبستگی‌ها اندک اندک ترس و تردید در مهاجر فزونی می‌گیرد. سرانجام وی زندگی‌اش را در چمدانی جمع می‌کند و پس از گذشتن از زیر آیینه و قران به سمت ناشناخته رهسپار می‌شود. فرودگاه امام آخرین بخش این خوان است.
 
چهارم) شعف: مهاجر چون در بلاد کفر فرو می‌آید، خود را در بهشتی می‌یابد سبز و تمیز  و منظم، مردمانش خندان و جوی‌های ش*راب روان و لعبتکان نیمه عریان و مو طلایی شادان در بیک*ینی از کنار وی عبور می‌کنند. مردان را در این مرحله، شعف دو برابر نسوان است و غالباً هنوز عرق راه از چهره بر نگرفته بر در ع*ر*ق فروشی و  نایت ک*لاب و بار و دیس*کو و است*ریپ ک*لاب صف می‌بندند تا  گره از عقده‌هاي خويش بشكافند.

پنجم) بحران هویت: مهاجر تلاش می‌کند هویت گذشته‌اش را فراموش کرده و در جامعه‌ی جدید جذب شود. وی ناگهان از کلثوم جوراب آبادی سنگ‌سری اصل، تبدیل به  کاترینا ماریا سانتا کروز می‌شود. اگر از جماعت نسوان باشد، در این مرحله بطور حتم موهای خود را بلوند می‌کند  و با پوست سیاه سوخته و ابروي پاچه بزی و کله‌ی طلایی، زهره‌ی هر بیننده‌ای را می‌برد. پوشيدن دامن‌های کوتاه و لباس‌های آلاپلنگی و استفاده‌ي مکرر از کلمات "اوه مای گاد" و "اوه شیت" از اوجب واجبات می‌باشد.

ششم) غربت: در این مرحله، مهاجر اندک اندک متوجه می‌شود که  در دیار جدید غربیه است و به احتمال قوی، غریبه هم باقی خواهد ماند و خودش هم چیزی شبیه همان مردم کور کچلی است که  از آنها فرار کرده است؛ و هیچ سنخیتی با این مردم خونسرد و مامانی و قد بلند ندارد. جلوی آینه می‌ایستد و ناگهان می‌بیند که یک شرقی کوتوله و احساساتی و قانون‌گریز و سیاه سوخته است و با موهای طلایی‌اش نه تنها شبیه نیکول کیدمن نشده، بلکه شبیه هویج شده است. در اینجا مهاجر ناگهان دچار نوستالژی شدید برای کشک بادمجان و دلمه و دیزی با نان سنگک می‌شود و به یاد بوی ترمه‌ی خانوم بزرگ و قلیون و مزه انار دون کرده و صدای کت شلواری می‌افتد و دیدگانش از اشک تر می‌شود.

چون بدینجا رسید سکوت کرد و دهان از گفتار ببست... مریدان پرسیدند هفتمین مرتبت چیست؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: هفتم را  هر کسی خودش می‌نویسد....
 
 
 برگرفته از ايميلي بي نام
 
 
پ.ن۱: حالا ميشود بهتر فهميد چرا هر كسي مي‌رود به بهانه‌ي گرفتاري و بيزي بودن بيش از حد، خوان هفتم را نمي‌نويسد 
 
 پ.ن ۲: نمی‌دونم اين نوشته‌ي مهرداد، مربوط به كدوم مرحله ميشه، ولي از شوخی گذشته، توصیه میکنم بخونیدش حتما. به نظرم خيلي پرمعنا و قابل تأمل هست و ميشه گفت مهرداد اينو به تأثير احساساتش ننوشته، منطقي به نظر ميرسه و بايد چند بار خوند و بهش فكر كرد!
 
یه جورايي بعد از خوندن اين پست مهرداد، دلم گرفت و ياد اين جمله‌ي فيلم "شکلات" افتادم كه ميگفت: 

کاش تو پيله‌هامون مونده بوديم... پروانه شدن کار هر کسي نيست...!

اما يه حس پارادوكسيكال عجيبي دارم... يعني در عين اينكه پيله‌ام رو دوست دارم و توش احساس امنيت مي‌كنم، ولي عشق به پروانه شدن نميذاره كه از خير اين تجربه‌ي ناب بگذرم؛ پس براي همتون كه منو ميخونين و برام كامنت‌هاي باحال ميذارين، توي اين شب يلدايي، آرزو ميكنم كه تك تك تون بعد از بيرون اومدن از پيله‌هاتون، پروانه‌هاي زيبايي بشين و تجربه‌ي پرواز براتون زيباترين تجربه‌ي زندگي‌تون باشه و هيچوقت غصه‌ نخورين اگه گاهي يه گوشه‌اي از بال نازنين‌تون ضربه خورد، مطمئناً زيبايي راه ارزشش را خواهد داشت. 
 
پ.ن۳: دوست عزیزمون در کوچه‌ای بی انتها به مطلب مهمی درخصوص اخلاق مهاجران اشارات خوبي كرده كه خواندنش خالي از لطف نيست، باشد كه رستگار شويم!
 
 
[ Sat 18 Dec 2010 ] [ ] [ تاني ] [ ]

براي يادگيري مكالمه زبان انگليسي مي‌توان از روش‌هاي متعددي از قبيل شركت در كلاس‌هاي زبان، حضور در كشورهاي انگليسي‌زبان، چت صوتي با افراد بومي اين كشورها و روش‌هاي خودآموز بهره گرفت. يكي از اين روش‌هاي خودآموز كه مي‌توان مورد استفاده قرار داد، استفاده از گنجينه‌ي عظيم منابع آموزشي موجود در سايت يوتيوب (YouTube) است.



ادامه مطلب
[ Sun 5 Dec 2010 ] [ ] [ تاني ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

در سرزمین من
هیچ کوچه‌ای
به نام هیچ زنی نیست
و هیچ خیابانی
بن بستها، اما
فقط زنها را میشناسد
در سرزمین من
سهم زنها از رودخانه
تنها پل‌هایی است
که پشت سر آدمها خراب شده‌اند
اینجا
نام هیچ بیمارستانی
مریم نیست
تختهای زایشگاه‌ها، اما
پُر از مریم های درد کشیده‌ای است
که هیچ یک،
مسیح را
آبستن نیستند.....
لینک دوستان
امکانات وب