مسير ما!


اين تصويري كه مي‌بينين كاملاً بيانگر حال و روز مراحل مهاجرتي بنده است. موقعي كه ميخواستيم واسه كانادا اقدام كنيم مسير پيش رو كاملن خطي و شبيه فلش سمت چپي بود.. همه مثل آب خوردن مي‌رفتن ..نوبت به ما كه رسيد، مسير خطي خودش رو به طرز ديوانه واري به شكل سمت راست درآورد و ما حيران از اين تغييرات همينطوري 20 ماهه داريم دنبال دم خودمون مي‌چرخيم !!



امروز توي فيص بوق با دوست عزيزي گپ زدم كه خبر دريافت نامه‌ي آپديت مداركش منو هم بسي خوشحال كرد؛ چون ايشون تاريخ سي اس كيوشون مال 17 مارچ هست و سيزدهم دسامبر نامه‌ي آپديت به‌دستشون رسيده؛ با اينكه خيلي خوشحال شدم چون با فايل من فاصله‌ي تاريخي كمي دارند .. به هر حال كاشف به عمل آمد كه تا اخر ماه مارچ نيز اكنون ايميل آپديت مدارك دريافت كرده‌اند. با همسرجان مي‌گفتم ببين چه به مرگ گرفتن مارو كه به تب راضي شديم.. يعني باورتون ميشه دوسال پيش، مردماني هم بودند كه شش ماه بعد از تاريخ فايل فدرالشون بار سفر مي‌بستن!! حالا توي ماه 21 و 22 تازه درخواست آپديت مي‌كنن و معلوم نيست بايد تا كي در انتظار مديكال نشست!! واقعن تا كي؟؟

يك زوج جوان و زيبا رو راهي كرديم استراليا و دو دوست ديگه رو بدرقه كرديم به سوي كانادا .. ايشاله كه به همه‌ي خواسته‌هاي دلشون برسن.



ترس!!

صبح كه صفحه‌ي وبلاگم رو ديدم حسابي سورپرايز شدم!! قالب وبلاگم نبود.. آمارگير وبلاگم نبود و لينك هاي پيوندهاي وبلاگم از نظمي كه من بهش داده بودم خارج شده بود!! انگار بلاگفا هركاري دلش ميخواد ميكنه.
ديروز يه مطلبي ميخوندم كه ترس‌هاي آينده در عين اينكه متفاوت مي‌شوند، اما بيشتر از پيش آزاردهنده خواهند بود. مثلا بعضي‌ها ترس از ارتفاع دارند و يا بعضي مثلا فوبياي پرنده دارند .. حالا به اينها ترسِ از دست دادن اطلاعات ديجيتالي و يا دزديده شدن اطلاعاتتون از طرق مختلف رو اضافه كنيد. من اين ترس رو امروز دوبار تجربه كردم.. اول بار وقتي وبلاگم رو كچل يافتم .. يعني تنظيماتش نبود .. دوم وقتي هارد اكسترنالم رو به كامپيوترم زدم و هيچ كدوم از فولدرهاي ذخيره شده رو نشون نميداد .. شدت عصبانيت و ترسي كه بهم منتقل شد قابل توصيف نيست .. تمام اطلاعاتم روي هاردم بود .. كه حالا نيست!! البته عصري قراره ببرمش دكتر و با گفتگوي تلفني گفتند كه قابل برگشت هست احتمالن .. ولي حالم اصلن خوب نيست .. اين تجربه‌هاي زندگي در دنياي مدرنه درحاليكه هنوز هستند كساني كه با دنياي ديجيتالي ارتباطي ندارند، واقعا اينها هزينه‌هاي اضافه‌اي هستند كه ما به زندگيمون تحميل ميكنيم. در حاليكه من به‌مراتب زندگي در يك روستا با داشتن يك مزرعه‌ي بزرگ، حالا نه خيلي بزرگ، رو ترجيح مي‌دم به زندگي در اين شهر با اينهمه استرس، و تنفس ذرات مرگبار آزبست و از اون بدتر انتظار كشنده براي دريافت اين مديكالي كه شده جن و ماهم بسم‌اله!!
حالا توي اين شرايط خيش خراشما.. خاله‌ي بنده آمده‌اند منزلمان و اشك مي‌ريزند مثل چي .. كه ديگر نمي‌توانند بروند نوه‌هاي عزيزتر از جانشان را در لندن ببينند .. دوستمان همان كه قرار بود باهم برويم ليون دكترا بخوانيم .. حالا در فيص بوق چت ميكردند و از تشويش خاطرشان در باب بسته شدن سفارت فقانس مي‌گفتند و چندتايي ديگر از اين قبيل .. و من بايد بشينم حالا بهشون دلداري بدهم كه صبور باش و در لحظه زندگي كن و نگران آينده نباش و چه و چه كه ديگر خودم هم نميدانم اينها كه ميگويم واقعن يعني چه !!!
داشتم فكر ميكردم چقدر سخت است اين‌روزها و ترس از جنگ را هم بايد به همه‌ي بدبختي‌هاي ديگرمان اضافه كنيم .. نميدانم چرا ما قدر عافيت نميدانيم .. چرا واقعاً؟؟!!
اندر همين احوالات نگراني دوستان بوديم كه نه بابا مگر كشك است همينطور درب سفارتخانه را ببندند كه با يك تلفن دوست عزيزمان فهميديم كه بله چقدر هم كشك است سفارت فقانس هم درش تخته شد و امتحانات دوستان هم معلق مانده .. مانده‌ام براي اين دوستم كه بايد تا 100 روز ديگر مدرك مي‌فرستاد و رفته بود سفارت ثبت نام كرده بود چه پيش خواهد آمد؟؟ از طرفي قطب راوندي هم گفته تا ارديبهش جاندارد .. !! عجب شير تو شيري شده !!
از سوي ديگر هم در سايتشان اعلام كرده‌انداز تاریخ اول دسامبر 2011 کسانی که در مصاحبه قبول شدن و س.اس.کو گرفتن برای باز کردن دوسیه فدرال باید مدارک رو به سیدنی کانادا در ایالت نوول اکوس(نووا اسکوچیا) بفرستن .. اميدوارم پروسه‌ي مديكال اين دوستان حداقل كوتاه‌تر از دمشق باشد. كه اين امر يك هزينه‌ي پست به كانادا رو اضافه ميكنه به ساير هزينه‌ها .. انشاله كه ارزشش رو داشته باشد.
 
 

واجب‌تر از زبان!

 
صبح‌ها كمي زودتر مي‌رم سر كارم و از اين فرصت استفاده مي‌كنم براي يه مرور كوچيك روي اخبار و يا سر زدن به صفحه‌هايي كه دوستشون دارم. بعد یه لحظه‌اي بود كه تصميم گرفتم مطالبي كه احساس مي‌كنم مفيده و يا احتمالن مي‌تونه روي سبك زندگي آدما تأثيرگذار باشه اينجا بذارم. باشد كه دِين خودم رو نسبت به آنچيزي كه ياد مي‌گيرم ادا كرده باشم.
توي همين مرور كردن‌هاي امروز بود كه 
ادامه نوشته