"خانومی، عزيز دلبندم،
بدون وجود نازنينت زندگي برايمان جهنم است؛ اما در عين حال شادمانم از اينكه ميروي. ديگر به پشت سرت نگاه نكن. ماضي جز درد و رنج نيست، اما فرداي تو روشن و زيباست. هيچ فرصتي را براي زندگي كردن از دست نده ... بدان ... مراقب اصلي خداست و ميدانم همانطور كه تا بهحال از تو محافظت كرده، باز هم با تو خواهد بود ... دوسه خطي برايم بنويس تا بدانم كه حالت خوب است و چه روزي از اين جهنم ناامن كه در آن جان آدمها پشيزي نميارزد بيرون ميرويد. در اينجا همه بيپناهند، عليالخصوص كسي كه مانند من و تو از اناث باشد. طبقهي نسوان در اينجا محكوم به زجر و دردند. خانوم، دختر عزيزم، ما را از ياد ببر و از خداوند بعد از هر نماز بخواه كه تو را فراموش نكند... روي چون ماهت را ميبوسم. مادر به فداي تو"*

هر چقدر تاريخ را زير و رو ميكني، ميبيني سرزمينت استعداد غريبي در كوچاندن مردمانش دارد. پس كمي وجدانت آسوده خاطر باشد، تو آخرينش هم نخواهي بود در اين صفهاي طويلي كه مقابل سفارتخانهها هر روز متراكمتر ميشود و هر كه را ميبيني مداركش در دستش است و آماده رفتن! گاهي حتي ترس برت ميدارد و نگران آيندهاي ميشوي كه قرار بود بسازياش براي آيندگان ديگر!!
* پاراگراف اول نقل از رمان خانوم نوشته مسعود بهنود