افسانه‌ي شخصي

 

...نیروهایی هستند که به نظر شر می‌رسند، ولی درواقع به تو می‌آموزند که چگونه "افسانه‌ي شخصی"‌ات را محقق کنی. آنها هستند که ذهن و اراده‌ي تو را آماده می‌کنند. چون یک حقیقت بزرگ در این جهان وجود دارد:
تو هر که باشی و هر چه بکنی، وقتی واقعاً چیزی را بخواهی، این خواست در روح جهان متولد می‌شود و این مأموریت تو در روی زمین است. تحقق "افسانه شخصی" تنها وظیفه‌ي انسان است. همه چیز در خدمت یک چیز است.

 

 

کیمیاگر/ پائولو کوئیلو / فريبا رياضي

هجرت

"خانومی، عزيز دلبندم،

بدون وجود نازنينت زندگي برايمان جهنم است؛ اما در عين حال شادمانم از اينكه ميروي. ديگر به پشت سرت نگاه نكن. ماضي جز درد و رنج نيست، اما فرداي تو روشن و زيباست. هيچ فرصتي را براي زندگي كردن از دست نده ... بدان ... مراقب اصلي خداست و مي‌دانم همانطور كه تا به‌حال از تو محافظت كرده، باز هم با تو خواهد بود ... دوسه خطي برايم بنويس تا بدانم كه حالت خوب است و چه روزي از اين جهنم ناامن كه در آن جان آدمها پشيزي نمي‌ارزد بيرون مي‌رويد. در اينجا همه بي‌پناهند، علي‌الخصوص كسي كه مانند من و تو از اناث باشد. طبقه‌ي نسوان در اينجا محكوم به زجر و دردند. خانوم، دختر عزيزم، ما را از ياد ببر و از خداوند بعد از هر نماز بخواه كه تو را فراموش نكند... روي چون ماهت را مي‌بوسم. مادر به فداي تو"*

 

 

هر چقدر تاريخ را زير و رو ميكني، مي‌بيني سرزمينت استعداد غريبي در كوچاندن مردمانش دارد. پس كمي وجدانت آسوده خاطر باشد، تو آخرينش هم نخواهي بود در اين صف‌هاي طويلي كه مقابل سفارتخانه‌ها هر روز متراكم‌تر مي‌شود و هر كه را مي‌بيني مداركش در دستش است و آماده رفتن! گاهي حتي ترس برت مي‌دارد و نگران آينده‌اي ميشوي كه قرار بود بسازي‌اش براي آيندگان ديگر!!

 

 * پاراگراف اول نقل از رمان خانوم نوشته مسعود بهنود 

                                            !L'homme est condamné à être libre

 

محکوم به آزادی!    

«بهتر از همه آن است که وقایع را روز به روز نوشت، بهتر است برای فهمیدن رویدادهای روزمره دفتر خاطراتی داشت و در آن حتی از امور ناچیز و به نظر جزئی هم غفلت نکرد. باید تغییرات روز به روز چیزها را زیر نظر داشت. باید بنویسم که این میز، خیابان، مردم و توتونم را چگونه می‌بینم، زیرا «همین‌ها» هستند که تغییر کرده‌اند... »

 اینها حرف‌های آغازین آنتوان روکانتن، شخصیت اصلی رمان تهوع، شاهکار سارتر است. رماني كه اين روزها مي‌خوانمش. روکانتن جواني است مجرد و 

ادامه نوشته

کتابفروشی محبوب شما کجاست؟!

 

کتابفروشی محبوب یعنی جایی که اگر کتاب‌هایت را از آنجا بخری حال خوش‌تری داری. از من می‌شنوید کتاب را نباید از هرجایی خرید؛ باید از جایی خرید که به شما اجازه‌ی سرك كشيدن در قفسه‌های کتاب را می‌دهند. می‌توانید با خیال راحت و بدون اینکه فکر کنید در آن کتابفروشی آدم مزاحمی هستید، هر کتابی را که خواستید از قفسه‌ها بیرون بکشید و ورق بزنید. کسی هم بالای سرتان نباشد که مدام بهتان بگوید چه می‌خواهید و آیا می‌تواند کمک‌تان کند؛ یا بپرسد آیا دنبال کتاب خاصی هستید؟! کسی مواظبتان نباشد که اگر کتاب نخریده بخواهید از مغازه بیرون بیایید چپ‌چپ نگاهتان کند.

برای یکسری از ما کتابفروشی فقط جایی برای خریدن کتاب نیست. جایی است که کارکرد یک خبرگزاری کتاب را دارد. می‌شود همان‌جا فهمید تازه چه کتابی چاپ شده، اگر فروشنده خودش ناشر هم باشد می‌شود فهمید چه کتابی قرار است چاپ شود، به چه کتابی اجازه چاپ نمی‌دهند، چه کتابی را توقیف کرده‌اند و جلوی چاپش را گرفته‌اند. اصلن هر کتابفروشی‌ای باید صندلی یا نیمکت یا حداقل چهارمتر فضای خالی برای ایستادن یا قدم زدن داشته باشد تا محبوب شود.

دوستاني اهل ذوق و ادب، يك كتابفروشي باز كرده اند به اسم... 

ادامه نوشته

تكرار لحظه‌ها

 
 
هرگز نباید سعی در تکرار لحظه‌ها داشت،
بايد آنها را همان‌گونه كه يك‌بار اتفاق افتاده‌اند،
فقط تنها به خاطر آورد.
 
 
 

 
 
 
 
عقايد يك دلقك/ هانريش بل/ محمد اسماعيل‌زاده
   

مهرنامه‌خواني

 

شايد الان كه سومين شماره مهرنامه منتشر شده، بعضي‌ها اونو ديده يا خونده باشن. براي امثال من كه به حوزه‌ي علوم انساني علاقه‌منديم، خواندن اين مجله شديداً توصيه مي‌شود! در اين فضايي كه تقريباً دوران ركود مطبوعات و كتاب است، وجود چنین نشریه‌ای بسیار دل‌انگیز است و نبايد آن را از دست داد. اين ماهنامه را همان گروه شهروند امروز و  ايران دخت تهيه مي‌كنند، سردبيرشم آقاي قوچاني است‌و عمده‌ي موضوعاتش در حوزه‌ي علوم انسانی مثل فلسفه، جامعه‌شناسی، تاریخ، حقوق، اقتصاد، ادبيات و از این جور چیزهاست. اين مجله با اين حجم وسيع نويسنده و گفتگوهاي جالب و چالشي‌اي كه داره، ميتونه بدون شك هر خواننده‌ي مشتاق در اين حوزه به خودش مجذوب و يا مثل من تسخیر ‏کنه.  وقتی مهرنامه را ورق می زنی، براي خوندنشم وسوسه میشي، تو دلت ممكنه خيلي‌ها رو تحسين كني، از حرفاي بعضيا هم خوشت نياد.

جالب‌تر از خود اين ماهنامه، ضميمه‌اي هست كه هر ماه باهاش درمياد! توي ضميمه علاوه بر چاپ اشعار و داستان‏های جدید، قسمتی را به معرفی کتاب اختصاص داده که توش می‏تونین تازه‏های نشر را با معرفی مختصر و مفیدی ببینید. کتاب‏هایی که خيلي آدم رو به خریدشون وسوسه ميكنه. من از اين بخشش خيلي خوشم مياد. يعني هميشه دوست دارم براي خريد كتاب جديد، قبلاً درباره‌اش چيزي جايي خونده باشم.

توي شماره اول قوچاني در توضيح چرايي چاپ چنين مجله‌اي نوشته بود:"مهرنامه در پی آن نیست که به مصاديق بپردازد؛ در واقع به تعبیر فقهی، هدف ما صدور فتوا نیست. تشخیص حکم است. مهرنامه همچنین از هیچ ایدئولوژی سیاسی و اجتماعی جانبداری نمی‌کند و طرفدار هیچ جناح سیاسی یا فکری نیست. گرچه نسبت ایدئولوژی به علوم انسانی مانند نسبت تکنولوژی به علوم طبیعی است، اما از آنجایی که ما برخلاف کارل مارکس به جای تغییر جهان در پی تفسیر جهان هستیم راه تفکر عمیق را در نقد ایدئولوژی‌های بشری می‌دانیم و از این لحاظ تفاوتی در نقد لیبرالیسم، مارکسیسم، سکولاریسم، فاشیسم، آنارشیسم، نهیلیسم و... احساس نمی‌کنیم. مهرنامه رسالت خود را در ترویج دانشوری می‌داند و به همین علت می‌کوشد با ارتقای مباحث علوم انسانی از جدال‌های روشنفکری به جدل‌های دانشورانه به ارتقای سطح آکادمیک علوم انسانی در ایران کمک کند..."

 

منطق ماشین دودی

 

* يکی از دوستان تعبيري بسيار لطيف داشت که اسمش را گذاشته بود “منطق ماشين دودي”. می گفتيم منطق ماشين دودی چيست ؟ می گفت: من يک درسی را از قديم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشين دودی می شناسم . وقتی بچه بودم ، منزلمان در حضرت عبدالعظيم بود و آن وقت ها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همين قطار تهران – شاه عبدالعظيم بود. من می ديدم که وقتی قطار در ايستگاه ايستاده بود، بچه ها دورش جمع می شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گويند: ببين چه موجود عجيبي است !! معلوم بود يک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ايستاده بود، با يک نظر تعظيم و تکريم و احترام و اعجاب به او نگاه می کردند تا کم کم ساعت حرکت قطار می رسيد و قطار راه می افتاد. همين که راه می افتاد، بچه ها سنگ برمی داشتند و قطار را مورد حمله قرار می دادند. من تعجب می کردم که اگر به اين قطار بايد سنگ زد ، چرا وقتی که ايستاده يک ريگ کوچک هم به آن نمی زنند و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود، اعجاب بيشتر در وقتی است که حرکت می کند.

اين معما برايم بود تا وقتی که بزرگ شدم و ... 

ادامه نوشته