دولتِ بی خونِ دل

ویزای یکی از دوستانم آمده، میروند همین روزها با عجله. به چشم برهم زدنی کارشان درست شد .. به لطف رشته ای که خوانده، مثلن دیمند است .. و کانادا کارش لنگ مانده که دوست من برود و به آنها رسیدگی کند. خودش هم همینقدر توهم دارد که من میگویم از بس که با عجله چمدان می بندد؛ من همینها را میگویم و او می خندد .. بعد که خوب نگاه می کنم می بینم همین درست ترین است، اینکه بخواهی و بشود ..

اینجا که من هستم خوب نیست، بعد از اینهمه انتظار و کلافگی، حتی نمیدانم  فرض محال ویزایم همین فردا بیاید باید چه کنم؛ حتی دیگر شوقی هم نمانده. واقعا می بینم حرفِ مفت است اینکه می‌گویند برای به دست آوردنِ هرچیزی باید چله بنشینی، ریاضت بکشی و هرآنچه تلخی‌ست به جان بخری. گیرم پس از هزار زخم و آزار به خواسته ات رسیدی؛ آن‌وقت رمقی مانده برای حظ بردن؟ جانی مانده برای زیستن؟ دلی مانده که بتواند همچنان دوست بدارد؟ شوقی مانده حتی ؟؟!!

به گمانم بعضی چیزها را باید بخواهی و بشود .... بی‌تکرار، بی‌اصرار، بی رنج و تردید حتی... به قول استاد عزیزم "حُرمتِ آنکه می‌خواهد کمتر از عزتِ کسی نیست که خواسته می‌شود". پس باید بی خون دل برسی به خواسته ات، وگرنه دیگر خواستنی نخواهد بود. بعله، حتی راز شادی و خوشبختی هم میتواند همین باشد؛ چونانکه حضرت حافظ می فرماید:
 
دولت آنست که بی‌خونِ دل آید به کنار        ورنه با سعی و عمل باغِ جنان این‌همه نیست



Papillon

 
به سلامتی مصاحبه های 2013 که شروع شده، همه میرن و خوشحال با سی اس کیو برمیگردن. اما چند وقت بعد که از نشئه ی خوشحالی سی اس کیو درمیان، تازه می فهمن که ای بابا توی چه دامی اسیر شدن.. دوباره راه میوفتن یه دانشگاهی چیزی پیدا کنن و یه شهر دیگه برای حتی اقامت موقت .. من موندم اینهمه که آفیسرهای گرام با مهر و عطوفت لطف میکنن و دوستان رو می پذیرن، بعد چرا اینقد با بی توجهی نسبت به دادن ویزا برخورد میکنن. یکی هم محض رضای خدا نیست بگه آخه این چه وضعشه .. مسخره ترین دلخوشی ما حتی توئیت های جناب کنی بود که نشون از بی خبری و ناتوانی ایشون در وضعیت آفیس انکارا داشت و عجیبتر عکس العمل هموطن های خودم. این روزهاکه حتی یک هنرپیشه ی معمولی سینما هم صفحه های شبکه های اجتماعی اش رو خودش مدیریت نمیکنه و برای اینکار یه عمله اجیر میکنه؛ چرا همه فکر کردن جناب کنی توئیت هاش رو خودش مینویسه؟؟!! حالا حتی اگر بگید که فیدبکش رو می بینه، نهایتا چه گلی به سرمون میخواد بزنه ؟؟
حالا هم که با بلیت 6 میلیون تومنی و دلار 5 هزارتومنی دیگه باید ببینیم میشه اصلن حرکتی زد یا قبل از اینکه به ویزا برسیم کلن زیر این فشار اقتصادی نابود میشیم !!
چرا به شدت این روزا یاد فیلم پاپیون می افتم؛ فیلمی قدیمی که بر اساس رمان واقعی جناب هنری چاریر ساخته شده، و بازی استیو مک کوئین و داستین هافمن دوست داشتنی رو نمیشه از یاد برد؛ شاید به خاطر بازی خوب ایندو یا موسیقی ماندگار فیلم؟؟ نه ، فکر کنم به خاطر شرایط خودم!
نمیخوام به فیلم و نقد اون بپردازم؛ بازم به یک سکانسی از فیلم ارجاعتون میدم که این روزها همش توی کله ی من میچرخه و می خندم، البته از سر ترس بیشتر! اون سکانس هم نحوه ی فرار پاپیون از زندان هست. گاهی میگم شاید نوبت ماهم بشه چیزی شبیه همون رو تجربه کنیم. وقتی پاپیون برای فرار چندمین بارش از زندان چاره ای نداره جز اینکه بره از جزامی ها دلار بگیره و برای خروج از اون محوطه، مجبور میشه نارگیل های خالی شده رو بریزه توی گونی، تا بتونه از روی دریا عبور کنه و جون خودش رو نجات بده !!
چرا با این آدم حس همذات پنداری دارم این روزا؟؟!!! یعنی آینده چی میخواد برای ما رقم بزنه ؟؟!!
 

Do something

 

فیلم The Grey درباره ی گروهی از پرسنل یک شرکت نفتی ست که جایی نزدیک قطب شمال کار میکنند. این آدمها در راه بازگشت به خانه، هواپیماشون همون نزدیکی های قطب، منطقه ای در آلاسکا، سقوط میکنه و فقط 7 نفر از مسافرای هواپیما زنده میمونن! قبل از اینکه گروه نجات بتونه به اونها برسه، هواپیماشون زیر برفها ناپدید میشه و اونها خودشون رو در محاصره ی سرما و گرگها می بینند و به ناچار به سمت منطقه ای جنگلی حرکت میکنند و ...

فیلم بسیار دیدنی ست و طبیعت بکر و زیبایی رو به رخ بیننده میکشه و البته تلاش برای زنده ماندن، اینبار در جدال نابرابر با گرگهای آلفا؛ گرگهایی که صبورند، به دستورات فرمانده شون گوش میدن و خوب می دونن که چطور حمله کنند؛ کاری که حتی آدمهای توی همین فیلم، بواسطه ی انسان بودنشون، نمیتونن انجامش بدن! من البته اینجا نمیخوام فیلم رو نقد کنم؛ قصدم بعد از معرفی این فیلم، اشاره به  یک سکانس فوق العاده هست که قهرمان داستان، خسته از جدال بی پایان برای زنده ماندن، سرشُ رو به آسمون میگیره و با خدای خودش جدال میکنه و ملتمسانه میخواد ازش که براش کاری بکنه .. یکم خواهش میکنه ، بعد بهش بد و بیراه میگه ، بعد التماسش میکنه و ... این سکانس از فیلم، حال هر شب منه ، منکه خسته از نرسیدن هیچ خبری از پرونده ام، وضعیت جامعه ام، خودم .. دیگه به استیصال رسیدم، هرشب با خدای خودم جنگ و دعوا میکنم و کم و بیش گاهی التماسش میکنم و گاهی میزنم تو خاکی... اینا بخشی از همون نیایش مشترکه :

do something ...do something

come on.. prove it ...fuck faith, earn it

show me something real ... I need it now, not later.. now

show me and I believe in you till I die

I swear, I'm calling on you


پ.ن1: اگر تصمیم به تماشای این فیلم داشتین، یادتون باشه که سکانس پایانی ان را که بعد از اتمام تیتراژ آخر فیلم هست از دست ندین!!

پ.ن۲: ما شخصاً از جناب لیام نسون شصت ساله، بابت بازی خوبشون در اینهمه لوکیشن های سخت سپاسگزاریم!

پ.ن۳: تماشای این فیلم همچنین به دوستانی که جایی نزدیکای قطب رو برای مقصد نهایی مهاجرت در نظر دارند توصیه میشود



آنکه بی باده کند جان مرا مست

بالاخره دارد می آید .. یک خبر خوب هم در این گرداب اخبار بد غنیمت است و باید روی چشم گذاشتش. خوشحالم و این روزها دیگر از افسردگی و کسالت خبری نیست. و باز هم خوشحالم و به انتظارش خانه را حسابی گرد گرفتم. این یک شروع خوبی در سال 2013 هست و امیدوارم تا به اخرش، حتی شده با خوشی های کوچک، اما به همین ساز برقصد .. هم برای من، هم برای تو دوست خوبم.
گفتم خبر خوب را با شما هم قسمت کنم، و هم اینکه یک حالی است این آن من که خواستم اینجا ثبتش کنم. از بس که آمدم و سر به دیوار این وبلاگ گذاشتم و از غصه هایم گفتم، انصاف ندیدم این یکی را نگویم .. بعله .. خواهر عزیزم در راه است .. می آید و تو میدانی که من چقدر شادم از حضورش، از اینکه میتوانم دوباره در آغوش بگیرمش و موهای قشنگش را نوازش کنم، و از حس خوبی که در کنارش دارم مست شوم..
وقتی برایش مواد غذایی دلخواهش را آماده میکردم و در فریزر می چیدم، دلم میخواست حال خوب این لحظه هایم را هم می پیچیدم لای همان کیسه ها و حسابی می بستم و جایی در گوشه ی فریزر مخفی اش میکردم و تا آخر عمر هر بار که لازمم میشد، یک تکه از آنرا بر میداشتم ... از بس که میدانم حس خوب دیر به دیر می آید و حتی میشود گفت که این روزها دیگر کالای نایابی است و با هیچ نرخی نمیتوان بدستش آورد!
حالا این چند هفته ی پیش رو را با تمام وجودم زندگی میکنم، و خوب میدانم که فرصتی این چنین شاید به این زودی ها دوباره به دست نیاید، اما نمیخواهم به بعدش فکر کنم.. آینده را به آینده می سپارم و تلاشم را میکنم همین لحظه ها را غنیمت بدانم .. مخلص کلام .. آنکه بی باده کند جان مرا مست، در راهست ...

به رنگ انار

غمگینم ... و با اینهمه غم توان مهمانی رفتن برای شب چله را ندارم. به هر دعوتی بهانه ای آوردم، می دانم که نه به عمد، که به خاطر حس این روزهایم، دایره ی معاشرت هایم هر روز محدودتر میشود؛ اما هر چه هست این شب یلدا را خواستم که فقط خودم باشم، همسرم و دلداری هایش .. شراب هم باشد، گرچه حضورش دردی را دوا نمیکند ... همه چیز را هم که حاضر کنی باز این شایعه ی مضحک پایان دنیا و آدمهای ساده ی پیرامونت که باورش کرده اند، این بلندترین شب سال را شاید با نگرانی و ترس توام کند .. نمیدانم اما چه چیز این دنیا اینقدر جذابیت دارد که دل کندنش را چنین سخت میکند. درحالیکه سعی میکنم این چنددانه انار را از هم جدا کنم، ترس دوستانم از پایان دنیا مرا وادار به غور شدن در زندگی ام کرده، فکر میکنم به حاصلش، به اینکه اینهمه سال فقط درس خواندم و کار کردم و دیگر هیچ! هر دانه اناری که در کاسه می اندازم انگار به مثابه روزهایی هستند که از پی هم گذراندمشان بی حاصل! غمم سنگین تر میشود ...

انارهای یاقوتی را رها میکنم و به اینجا پناه می آورم، جایی که گاه هنوز هم برمیخورم به آدمها یا نوشته هایی که مرا به روزهای نیامده و پیش رو امیدوار میکنند. دست به نوشتن که برمیدارم به یاد آرزوهایم می افتم. من فقط چند تکه آرزوی خیلی ساده و مشخص دارم، مشخص و به رنگ همین انار ... حیرانم اما چرا رسیدن به آنها اینقدر سخت و دشوار میشود و من ناامیدتر ... و تو میدانی دوست من که این ناکامی هایِ مدام، چگونه انسان را کوچک می کند و ناامن، گاه حتی باعث توهم می شود و بدتر اینکه حتی لحظاتی هستند که موفقیت دیگران میشود تهدیدِ زندگی ات و برای همین کامت تلخ میشود از رفتن و رسیدن باقی آدمها ... و آنوقت است که یلدات بی رنگ و بو و مزه میشود!

تو بهتر میدانی که تکرار هر فعلی و مزه کردن هر کیفیتی هم حدی دارد؛ و من امروز که در این آستانه ایستاده ام، گمان میکنم هم حدش را دیده ام و هم مرزش را و مثل همین دانه های انار مزه اش را هم میدانم؛ گرچه اینها هم یک روز تمام میشود، اما هنوز در آغوشم همچون کودکی محافظتشان میکنم... برای همین هم بود شاید، که  به دوست جان جانی، که از پایان دنیا میترسید و صدایش لرزان بود، گفتم مگر یادت رفته که مرگ همیشه از رگ گردن هم به ما نزدیک تر است ؟؟!! یادت باشد که مافقط برای دوست داشتن و دوست داشته شدن آفریده شده ایم .. و شاید باید چند تکه آرزو هم داشته باشیم که برای رسیدن به آنها مبارزه و شجاعت را هم بیاموزیم... که زندگی به گمانم چیزی بیش از اینهم نیست!



پ.ن1: یلدای همه شما عزیزان مبارک؛ امیدوارم به همه ی آرزوهاتون برسید و همیشه عاشق بمونید

پ.ن2:یلدا،میترا، مهرپرستی و چیزهایی که فکر میکنیم میدانیم


سونات پاییزی !

با پایان گرفتن سهمیه ی 2012 و نرسیدن هیچ خبری برای ما دیگه حرفی برای گفتن نمی مونه ... مخصوصاً وقتی که کلاه قرمزی هم شانس برای رفتن به کانادا داره و تو بعد از اینهمه انتظار فقط میتونی به این بختت لعنت بگی .. بدتر از همشون وقتیه که دیگه حتی مستی هم دردتو رو دوا نمیکنه .. آخ که اگر دستم رسد بر چرخ گردوووووووووووون .....




و در اینها برای شما نشانه هایی گذاشتیم!!

 

اولین باران پاییزی برایم بیشتر حکم شلاق را داشت، گرچه تلاش میکردم از زیبایی اش لذت ببرم! اما دلگیرتر از این حرفا بودم، سخت بود، اصلن از اولش قرار نبود اینطوری بشود،

 

ادامه نوشته

و دوباره بخش فرهنگی سفارت فرانسه

یک خبر نسبتاً خوب یا شاید یک حرکت کوچک رو به جلو، در این روزهای پر از اخبار بد، اینکه بخش فرهنگی سفارت فرانسه مجدداً فعالیتش رو شروع کرده؛ و دوستان می تونن برای ثبت نام ترم پاییز از همین الان اقدام کنند. قطعا برای شروع باید اول به صورت اینترنتی ثبت نام کنید و بعد تعیین سطح و باقی ماجرا.کلاس ها هم از اول آبان شروع میشه. موهبت بزرگترش به نظر من، کتابخونه ی خوبی هست که داره و یک منبع غنی از کتاب های آموزشی و رمان و فیلم و کارتون به زبان فرانسه در اختیارتون میذاره ...

اطلاعات بیشتر رو هم میتونین توی آدرس زیر پیدا کنین:

http://www.ambafrance-teheran-culture.com/verify/TN.htm

من شخصا یکی از بهترین دوره هایی که فرانسه رو یاد می گرفتم همینجا بود و خاطراتش رو دوس میدارم.امیدوارم دوستانی که مشغول به خواندن این زبان شیرین هستند، بتوانند از این فرصت نهایت استفاده رو ببرند.

حال و روز من!

انقدر که هِی به هر چی می خواستم نرسیدم،

اصلا نمی‌دونم رسیدن چه شکلی هست!!!

یعنی می‌ترسم یه روز برسم...

نفهمم که رسیدم...همینجوری سوت‌زنان رد بشم...

یک دل سیر کمک کنیم!

فكر كردم شايد شما هم دوست داشته باشين مشاركت كنين:


ششمین بازارچه غذای موسسه خیریه بهنام دهش پور (حمایت از بیماران مبتلا به سرطان)

تاریخ: 2 الی 5 خرداد ساعت 10 الی 21
آدرس: خ ولیعصر پائین تر از پارک وی، مجتمع فرهنگی ورزشی تلاش



اسپانسرها: کاله، مهرام، چلوکباب رفتاری، چوپان، ال جی، چرم مشهد، فرش مشهد، پارکر، چای طلا، چای گلستان، تک ماکارون و...