فیلم The Grey درباره ی گروهی از پرسنل یک شرکت نفتی ست که جایی نزدیک قطب شمال کار میکنند. این آدمها در راه بازگشت به خانه، هواپیماشون همون نزدیکی های قطب، منطقه ای در آلاسکا، سقوط میکنه و فقط 7 نفر از مسافرای هواپیما زنده میمونن! قبل از اینکه گروه نجات بتونه به اونها برسه، هواپیماشون زیر برفها ناپدید میشه و اونها خودشون رو در محاصره ی سرما و گرگها می بینند و به ناچار به سمت منطقه ای جنگلی حرکت میکنند و ...
فیلم بسیار دیدنی ست و طبیعت بکر و زیبایی رو به رخ بیننده میکشه و البته تلاش برای زنده ماندن، اینبار در جدال نابرابر با گرگهای آلفا؛ گرگهایی که صبورند، به دستورات فرمانده شون گوش میدن و خوب می دونن که چطور حمله کنند؛ کاری که حتی آدمهای توی همین فیلم، بواسطه ی انسان بودنشون، نمیتونن انجامش بدن! من البته اینجا نمیخوام فیلم رو نقد کنم؛ قصدم بعد از معرفی این فیلم، اشاره به یک سکانس فوق العاده هست که قهرمان داستان، خسته از جدال بی پایان برای زنده ماندن، سرشُ رو به آسمون میگیره و با خدای خودش جدال میکنه و ملتمسانه میخواد ازش که براش کاری بکنه .. یکم خواهش میکنه ، بعد بهش بد و بیراه میگه ، بعد التماسش میکنه و ... این سکانس از فیلم، حال هر شب منه ، منکه خسته از نرسیدن هیچ خبری از پرونده ام، وضعیت جامعه ام، خودم .. دیگه به استیصال رسیدم، هرشب با خدای خودم جنگ و دعوا میکنم و کم و بیش گاهی التماسش میکنم و گاهی میزنم تو خاکی... اینا بخشی از همون نیایش مشترکه :
do something ...do something
come on.. prove it ...fuck faith, earn it
show me something real ... I need it now, not later.. now
show me and I believe in you till I die
I swear, I'm calling on you
پ.ن1: اگر تصمیم به تماشای این فیلم داشتین، یادتون باشه که سکانس پایانی ان را که بعد از اتمام تیتراژ آخر فیلم هست از دست ندین!!
پ.ن۲: ما شخصاً از جناب لیام نسون شصت ساله، بابت بازی خوبشون در اینهمه لوکیشن های سخت سپاسگزاریم!
پ.ن۳: تماشای این فیلم همچنین به دوستانی که جایی نزدیکای قطب رو برای مقصد نهایی مهاجرت در نظر دارند توصیه میشود 