کاری که هیات‌های دیپلماتیک از آن عاجزند!

نامه‌ي زيباي «مریل استریپ» به «اصغر فرهادی»

کاری که هیات‌های دیپلماتیک از آن عاجزند!


«جدایی نادر از سیمین» تنها یک فیلم در سینمای ایران نیست، بلکه فرصتی است برای تکرار نام کشوری که دوستش داریم در گوشه و کنار جهان، نه چون همیشه و از منظر متداول و مرسوم سیاست‌های بین کشور‌ها و حکومت‌ها، بلکه به عنوان نگاه مردمی که می‌شود دوستشان داشت و با آن‌ها همدل بود. فیلم «جدایی...» با یا بی‌کارگردانش به این سو و آن سوی جهان سفر کرد و از آن استقبال شد. سفرهای جهانی این فیلم از ایران آغاز شد و از جشنواره فیلم فجر، کمی بعد‌تر در سینماهای ایران نشان داده شد و مردم از آن استقبال کردند و بعد این حس مشترک به سراسر جهان منتقل شد تا مردم به تماشایش بنشینند و همچون ما بغض کنند، قاضی و راوی شوند و درگیر شخصیت‌ها. به هر کشوری رفت، تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت و برخی از هنرمندان به تحسین در گفت‌وگو‌ها و محافل سینمایی اکتفا نکردند و به فرهادی نامه نوشتند. در روزهایی که بحث جنگ با ایران پررنگ بود و هر روز خبری در این‌باره منتشر می‌شد و جنگ‌طلبان در رسانه‌های جهانی بر طبل جنگ علیه ایران می‌کوبیدند، سخنان «اصغر فرهادی» به عنوان سازنده فیلم «جدایی» در اسکار و پیش از آن در گلدن‌گلوب، سخن از صلح بود، به نمایندگی از مردمی که رسانه‌ها تصویری دیگر از آنان ارایه می‌کردند.

یکی از آنان که به اصغر فرهادی نامه نوشت، «مریل استریپ» بود؛ بانویی که ۱۷ بار نامزد اسکار شده بود و سه بار برنده آن، بانویی که لوح تقدیر نامزدشدن فیلم «جدایی» در اسکار ۸۴ را به «اصغر فرهادی» داده است. او در نامه‌ای نکته‌هایی را درباره این فیلم بیان کرد که زاویه دیدی دیگر را رو به این فیلم می‌گشاید و آن را نه به عنوان فیلم و اثر هنری، که به عنوان تجلی یک اتفاق انسانی در قالبی هنری می‌ستاید. او چنین می‌نویسد: «نمی‌دانم آیا اصغر فرهادی زمانی که فیلمش را می‌ساخته آگاه بوده که بر خلاف نام فیلم، تاثیر جهانی «یک جدایی» مردم را به هم نزدیک خواهد کرد؟! نزدیک کردن ما و مردم ایران، تا از طریق داستان خانواده‌ای در حال گسست و پیچیدگی‌های اخلاقی و عاطفیشان، خانواده‌های ما و ایرانیان را به هم نزدیک کند.» مریل استریپ در توصیف جزییات مطرح شده در کارگردانی این فیلم می‌نویسد: «او این کار را با ظرافت انجام می‌دهد، با ارایه تصویری صمیمی از پیشخوان آشپزخانه‌ای در تهران یا با نشان دادن پرتره کوچکی از انیشتین یا نقاشی دیگری از وایت به نام دنیای کریستینا. او به ما اجازه همدردی با مردی را می‌دهد که به تازگی ترکش کرده‌اند، جایی که برای یافتن تنظیم درست ماشین لباسشویی در تکاپوست. او می‌گذارد تا ما عمل دردناک و سرشار از عشق شست‌وشوی پدری پیر را باز‌شناسیم و می‌گذارد شوک حاصل از بازی کودکی که پیچ دستگاه اکسیژن را باز و بسته می‌کند و باز می‌بندد و باز می‌کند را حس کنیم. همچنان که سرنوشت با زندگی ما در حال بازی است.» بانویی که او را در اخلاق و ماندگاری در سینما تحسین می‌کنند، چنین به رمزگشایی از فیلم «جدایی» می‌پردازد:

«او می‌گذارد در خستگی مفرط قاضی‌ای سهیم شویم که می‌خواهد پنجره دفتر کم هوایی که در آن تصمیمات دشوار می‌گیرد، چارتاق باز باشد:
-چه چیز هل دادن است، چه چیز ضربه زدن؟
-چه کسی پرت شد، چه کسی از حال رفت؟
-چه کسی دروغ گفته، چه کسی غیرقابل اطمینان است؟
-چه کسی خوب است، چه کسی بد؟
چگونه می‌توان همه این‌ها را در جای خود قرار داد؟ و ببینید چه میزان گذشت در دل مردمی است که تحت قواعدی بی‌گذشت زندگی می‌کنند.»

استریپ فیلم «جدایی» را فرا‌تر از تمام همه ابزاری دانست که می‌تواند کشور‌ها را به هم نزدیک یا از هم دور کند. او نامه‌اش را با چنین عباراتی پایان می‌دهد: «با ساختن این فیلم دلپذیر، اصغر فرهادی کاری کرد که هیات‌های دیپلمات و اخبار روزنامه‌ها از آن عاجزند. او گذاشت تا ما خود را در آینه زندگی دیگران ببینیم و مخمصه‌های یکدیگر را درک کنیم. مخمصه انسانیت مشترکمان را. این کنش، کنشی سیاستمدارانه است. در دنیایی که مسیر تماشا در آن با بدبینی و تلخی مسدود است، نیاز داریم تا هنرمندان تصویر را وضوحی بهتر ببخشند. ما به «یک جدایی» محتاجیم تا به هم نزدیکمان کند.» اصغر فرهادی برای‌‌ همان یک لحظه دلنشینی که مردم زیادی را در ایران خوشحال کرد به عنوان چهارمین چهره مجله تایم از سوی مردم برگزیده شد. این آغاز راهی است که او به عنوان یک هنرمند در آن قرار گرفته است و تا اکنون نشان داده است که این مسیر را با هوشیاری ادامه می‌دهد.

منبع: روزنامه شرق، گروه هنر، گیسو فغفوری

و قانون همچنان بي‌انتهاست!

وقتي اومدم سراغ لپ تاپ كه شروع كنم به نوشتن، انديشه‌ام كمتر به سوي نوشتن بود و بيشتر درواقع مي‌خواستم سر به ديوار وبلاگم بگذارم و هاي هاي گريه كنم .. از خستگيِ انتظار .. از دلتنگي نديدن خواهرم .. از بی‌رحمي بعضي آدما و سختي‌هاي روزها .. خواستم بگم حال و روز كوير رو دارم و داد بزنم "من كويرم اي خدا.. با حسرت يه قطره آب" .. چنان صداي رعد و برقي به پا شده كه جرأت نكني حتي اين ترانه رو زمزمه كني.. خواستم بنويسم از لذت تماشاي برنامه‌ي كلاه قرمزي تو تعطيلات نوروز كه هنوزم تو وجودم هست .. درگيري‌هاي فاميل دور و آقاي همساده كه دوست داشتم بنويسم ازشون .. همينطور از كتاب‌هايي كه خوندم و فيلم‌هايي كه ديدم.. اما همشون رو به تأثير اين خبري كه خوندم رها كردم .. فكر كردم شايد اين مفيدتر باشه!
حالا حتماً همتون مي‌دونين كه دفتر فدرال، پرونده‌هاي قبل از فوريه‌ي 2008 رو برگردانده و ...بماند اين خبر پشت تلفن و با چه شوكي به من رسيد و دوستي كه اشتباهاً و مصراً چيز ديگري نقل ميكرد و كم مانده بود من همانجا غش كنم .. اما هرچه بود خبر همين بود و بسيار هم غم‌انگيز مي‌نمود. نميدانم دوستاني كه چنين قانوني شامل حالشون ميشه چه كردند؟ شايد به وكيلشون زنگ زدند و وكيل جان هم گفته‌اند كاري از دست ما ساخته نيست!!! مي‌دانم كه اكثرشون شايد زحمت نوشتن حتي يك نامه‌ي اعتراض هم به خودشون نداده باشند.. اما وقتي اين خبر را خواندم احساس كردم شايد در پيوستگي با چنين حركتي بشود كه كاري كرد.. گرچه ممكن است بسياري از دوستان كه از مسير استان كبك اقدام كرده‌اند بگويند اين موضوع ربطي به ايشان ندارد؛ اما به گمان من اينطور نيست و ادامه‌ي تصويب چنين قانون‌هايي به زودي همه ما را از هر روشي كه اقدام كرده‌ايم متضرر خواهد كرد (كه اميدوارم البته چنين نشود). حداقل تأثيري كه چنين اعتراض‌هاي نماديني مي‌تواند داشته باشد اين است كه صدايي به جايي برسد.. مردم ما هم ديده شوند.. زندگي‌ها صرفاً فقط يك فايل نباشند در نظر قانونگذاران .. و نهايتاً اينكه شايد قوانين بعدي طوري تصويب شود كه كمتر متضرر شويم ..كسي چه مي‌داند..
البته ناگفته نماند که خود این عزیزان هم در اعتراض بعدیشون، از تمام ملیت‌هايي كه اين قانون شاملشون شده دعوت كرده‌اند كه به آنها بپيوندن. حداقل انتشار اين خبر شايد كمكي به دوستان باشه و اميد اينكه از تصويب قانون‌هاي ظالمانه‌تر براي مهاجران جلوگيري كنه
درواقع اين گروه يه صفحه توي فيس بوك درست كردن كه آدرسش اينجاست:
اسم اين صفحه هم اينه:
 Prospective Canadian Immigrants
و اينهم پتيشني هست كه نوشته‌اند توي صفحه‌اشون:
 
 Lets get ready for the big day, 30th April 2012. - We will not only invite the local but the international media this time both electronic and papers. - Be prepared with venues and time in your cities for the protests. - When these are decided, we will be able to invite the press. (they need a good notice period to assign duties for corruspondants and camera men) - We also need to take permission for the venues of protest. (this also takes a few days) Our voice is being heard by the Canadian media, the Canadian MPs and the Judges who will be hearing our cases in the court. Let us show them our plight on the 30th April 2012. (which is 15 days away. the count-down has begun 
و اينهم چند عكس جالب از گردهمايي قبليشون :
 
 
 
 
 
لازمه بگم من اين خبر رو اولين بار توي گروه "دوستان كبك" خوندم و بعد به خود صفحه‌ي اين عزيزان كه در بالا آدرسش رو ديدم مراجعه كردم ونهايتاً تصميم گرفتم كه اينجا هم باز انتشار كنم.
پ.ن: و اما يك خبر خيلي مهم و به نظرم قابل توجه دوستان بک‌لاگر (فدرال 27 فوریه 2008 و ماقبل): یکی از نمایندگان لیبرال پارلمان کانادا (آقای جیم کاریجانیس) به نمایندگی از شما، یک پتیشن (اعتراضیه) تدارک دیده است که در آن دولت محافظه‌کار هارپر و وزیر مهاجرتش جیسن کنی را مورد انتقاد و پیگرد قرار داده است. چنانچه به پیگیری پرونده‌ی خود علاقه‌مند هستید، پتیشن زیر را پُر کنید و از دوستان خود نیز بخواهید آنرا پُر کنند.
 http://jimkarygiannis.net/petition_and_action_requests/immigration_backlog
(نقل از همان منبع)

خوش به حال روزگار

نرم نرمك مي‌رسد اينك بهار، خوش به حال روزگار...

خوش به حال جام لبريز از شراب، خوش به حال آفتاب ..

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب، اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

دوستان عزيزم بهارتون خجسته باد .. براي تك تك‌تون آرزوي يك سال پر انرژي و سرشار از خبرهاي خوب، موفقيت‌هاي روزافزون، شادي و سلامتي دارم. عيدتون مبارك



پی‌نوشت: از تك تك دوستاني كه براي پست قبلي بهم لطف كردين برام يادداشت گذاشتين بي‌نهايت سپاسگذارم.. همه‌ي اون كامنت‌ها و نويسنده‌هاش رو دوست دارم .. و ازتون ممنونم. ممنون به خاطر بودنتون و به خاطر محبتتون. خصوصاً دوستاني كه بهم زنگ زدن، مسيج فرستادن و بهم سرزدن و بهانه‌اي ساختند برايم كه بخنديم و لختي فراموش كنيم غم‌هاي روزگار رو ... خلاصه كه مخلص همه‌ي رفقاي با مرام .. دوستتون دارم زيااااد. اميدوارم همه‌تون به زودي زود به آرزوهاي دل مهربونتون برسين و  هميشه شاد باشين 


فردا از آن توست!

بعداًنوشت: يك‌شنبه شب، بدرقه‌اشون كرديم و رفتند دنبال زندگي و سرنوشتشون .. فقط ميتونم بگم وقتي داشتن مي‌رفتن .. من "خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي‌رود". ديشب تا صبح نتونستم بخوابم؛ حالم خوب نيست و يه حس خفگي دارم. همچنان اما احساساتم پارادوكس‌وار منو احاطه كردن و اينو خوب درك ميكنم كه:

  • ماندن همیشه خوب نیست...
    رفتن هم همیشه بد نیست...
    گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...
    باید رفت تا بعضی چیزها بماند...
    اگر نروی هر انچه ماندنی‌ست خواهد رفت...
    اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...
    گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی‌ست با خود برد...
    مثل یاد ... مثل خاطره ... مثل غرور...
    و انچه ماندنی‌ست را جا گذاشت،مثل یاد ...مثل خاطره ...مثل لبخند...
    رفتنت ماندنی می‌شود وقتی که باید بروی،بروی...
    و ماندنت رفتنی می‌شود وقتی که نباید بمانی،بمانی.
    ...
    اما سهم ما فقط رفتن شده و گذاشتن ياد .. خاطره .. لبخند ... و گاهي اشك .. اشك .. 

*********




بهانه‌ي بيدار شدن از خواب زمستاني وبلاگي‌ام، تماشاي فيلم Dear John  بود. جمله‌اي در اين فيلم هست، كه توي اون لحظه‌ي تماشايش، به خاطر حس و حال اين روزهايم به دلم نشست؛ اين شد كه دلم خواست بيايم و حسم را بنويسم و آن جمله را خطاب به كسي بگويم كه از قضا خواننده‌ي اينجا هم نيست؛ اما اميدوارم گذرش به اينجا بيوفتد و حرف دلم را بخواند و قصه‌ام را بداند و جنس دلشوره‌ام را بشناسد، و دست آخر، حرفي بگويد كه خيالم براي عمري راحت شود؛ صد البته كه حال الان مرا فقط كسي كه مي‌نويسد مي‌فهمد .. آن چيزي كه تورا وادار به نوشتن مي‌كند و بعد دست به دامن كلمات مي‌شوي، براي بيان حسي كه ديوانه‌ات كرده است، نمي‌داني خوشحالي يا ناراحت .. اينكه مي‌گويند يك چشم خنده و يك چشم گريه حال اين روزهاي من است ..

اما براي گفتن آن يك جمله‌ي ساده، مجبورم شما را به سال شصت و سه ببرم و قصه‌اي عجيب برايتان نقل كنم كه عمق آن بيان ساده را دريابيد .. و باشد كه همو كه ميخواهم مخاطب اصلي‌ام باشد نيز، قصه‌ي مرا بخواند و دلشوره‌ام را درك كند و مرهمي بگذارد بر خيال آشفته‌، اما خوشحال اين روزهاي من!!


ادامه نوشته

افق روشن

حرف براي گفتن بسيار است؛ اما وقتي شاملو چنين زيبا ميگويد، من جسارت نوشتنم را از دست مي‌دهم!


"افق روشن"

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری‌ست.
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل
افسانه‌یی‌ست
و قلب
برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است

تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.

روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ست

تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه‌یی‌ست، تا کمترین سرود، بوسه باشد.

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می‌کشم

حتا روزی
که دیگر
نباشم



و من چنين روزي را انتظار ميكشم!! روزي كه من بگويم خوبم .. و تو بداني خوبي چيست و باورش كني..


مسير ما!


اين تصويري كه مي‌بينين كاملاً بيانگر حال و روز مراحل مهاجرتي بنده است. موقعي كه ميخواستيم واسه كانادا اقدام كنيم مسير پيش رو كاملن خطي و شبيه فلش سمت چپي بود.. همه مثل آب خوردن مي‌رفتن ..نوبت به ما كه رسيد، مسير خطي خودش رو به طرز ديوانه واري به شكل سمت راست درآورد و ما حيران از اين تغييرات همينطوري 20 ماهه داريم دنبال دم خودمون مي‌چرخيم !!



امروز توي فيص بوق با دوست عزيزي گپ زدم كه خبر دريافت نامه‌ي آپديت مداركش منو هم بسي خوشحال كرد؛ چون ايشون تاريخ سي اس كيوشون مال 17 مارچ هست و سيزدهم دسامبر نامه‌ي آپديت به‌دستشون رسيده؛ با اينكه خيلي خوشحال شدم چون با فايل من فاصله‌ي تاريخي كمي دارند .. به هر حال كاشف به عمل آمد كه تا اخر ماه مارچ نيز اكنون ايميل آپديت مدارك دريافت كرده‌اند. با همسرجان مي‌گفتم ببين چه به مرگ گرفتن مارو كه به تب راضي شديم.. يعني باورتون ميشه دوسال پيش، مردماني هم بودند كه شش ماه بعد از تاريخ فايل فدرالشون بار سفر مي‌بستن!! حالا توي ماه 21 و 22 تازه درخواست آپديت مي‌كنن و معلوم نيست بايد تا كي در انتظار مديكال نشست!! واقعن تا كي؟؟

يك زوج جوان و زيبا رو راهي كرديم استراليا و دو دوست ديگه رو بدرقه كرديم به سوي كانادا .. ايشاله كه به همه‌ي خواسته‌هاي دلشون برسن.



ترس!!

صبح كه صفحه‌ي وبلاگم رو ديدم حسابي سورپرايز شدم!! قالب وبلاگم نبود.. آمارگير وبلاگم نبود و لينك هاي پيوندهاي وبلاگم از نظمي كه من بهش داده بودم خارج شده بود!! انگار بلاگفا هركاري دلش ميخواد ميكنه.
ديروز يه مطلبي ميخوندم كه ترس‌هاي آينده در عين اينكه متفاوت مي‌شوند، اما بيشتر از پيش آزاردهنده خواهند بود. مثلا بعضي‌ها ترس از ارتفاع دارند و يا بعضي مثلا فوبياي پرنده دارند .. حالا به اينها ترسِ از دست دادن اطلاعات ديجيتالي و يا دزديده شدن اطلاعاتتون از طرق مختلف رو اضافه كنيد. من اين ترس رو امروز دوبار تجربه كردم.. اول بار وقتي وبلاگم رو كچل يافتم .. يعني تنظيماتش نبود .. دوم وقتي هارد اكسترنالم رو به كامپيوترم زدم و هيچ كدوم از فولدرهاي ذخيره شده رو نشون نميداد .. شدت عصبانيت و ترسي كه بهم منتقل شد قابل توصيف نيست .. تمام اطلاعاتم روي هاردم بود .. كه حالا نيست!! البته عصري قراره ببرمش دكتر و با گفتگوي تلفني گفتند كه قابل برگشت هست احتمالن .. ولي حالم اصلن خوب نيست .. اين تجربه‌هاي زندگي در دنياي مدرنه درحاليكه هنوز هستند كساني كه با دنياي ديجيتالي ارتباطي ندارند، واقعا اينها هزينه‌هاي اضافه‌اي هستند كه ما به زندگيمون تحميل ميكنيم. در حاليكه من به‌مراتب زندگي در يك روستا با داشتن يك مزرعه‌ي بزرگ، حالا نه خيلي بزرگ، رو ترجيح مي‌دم به زندگي در اين شهر با اينهمه استرس، و تنفس ذرات مرگبار آزبست و از اون بدتر انتظار كشنده براي دريافت اين مديكالي كه شده جن و ماهم بسم‌اله!!
حالا توي اين شرايط خيش خراشما.. خاله‌ي بنده آمده‌اند منزلمان و اشك مي‌ريزند مثل چي .. كه ديگر نمي‌توانند بروند نوه‌هاي عزيزتر از جانشان را در لندن ببينند .. دوستمان همان كه قرار بود باهم برويم ليون دكترا بخوانيم .. حالا در فيص بوق چت ميكردند و از تشويش خاطرشان در باب بسته شدن سفارت فقانس مي‌گفتند و چندتايي ديگر از اين قبيل .. و من بايد بشينم حالا بهشون دلداري بدهم كه صبور باش و در لحظه زندگي كن و نگران آينده نباش و چه و چه كه ديگر خودم هم نميدانم اينها كه ميگويم واقعن يعني چه !!!
داشتم فكر ميكردم چقدر سخت است اين‌روزها و ترس از جنگ را هم بايد به همه‌ي بدبختي‌هاي ديگرمان اضافه كنيم .. نميدانم چرا ما قدر عافيت نميدانيم .. چرا واقعاً؟؟!!
اندر همين احوالات نگراني دوستان بوديم كه نه بابا مگر كشك است همينطور درب سفارتخانه را ببندند كه با يك تلفن دوست عزيزمان فهميديم كه بله چقدر هم كشك است سفارت فقانس هم درش تخته شد و امتحانات دوستان هم معلق مانده .. مانده‌ام براي اين دوستم كه بايد تا 100 روز ديگر مدرك مي‌فرستاد و رفته بود سفارت ثبت نام كرده بود چه پيش خواهد آمد؟؟ از طرفي قطب راوندي هم گفته تا ارديبهش جاندارد .. !! عجب شير تو شيري شده !!
از سوي ديگر هم در سايتشان اعلام كرده‌انداز تاریخ اول دسامبر 2011 کسانی که در مصاحبه قبول شدن و س.اس.کو گرفتن برای باز کردن دوسیه فدرال باید مدارک رو به سیدنی کانادا در ایالت نوول اکوس(نووا اسکوچیا) بفرستن .. اميدوارم پروسه‌ي مديكال اين دوستان حداقل كوتاه‌تر از دمشق باشد. كه اين امر يك هزينه‌ي پست به كانادا رو اضافه ميكنه به ساير هزينه‌ها .. انشاله كه ارزشش رو داشته باشد.
 
 

واجب‌تر از زبان!

 
صبح‌ها كمي زودتر مي‌رم سر كارم و از اين فرصت استفاده مي‌كنم براي يه مرور كوچيك روي اخبار و يا سر زدن به صفحه‌هايي كه دوستشون دارم. بعد یه لحظه‌اي بود كه تصميم گرفتم مطالبي كه احساس مي‌كنم مفيده و يا احتمالن مي‌تونه روي سبك زندگي آدما تأثيرگذار باشه اينجا بذارم. باشد كه دِين خودم رو نسبت به آنچيزي كه ياد مي‌گيرم ادا كرده باشم.
توي همين مرور كردن‌هاي امروز بود كه 
ادامه نوشته

نوامبر طلایی!

 
یکم: از همه‌ی دوستان عزیزی که توی این مدت احوال من رو پرسیدن سپاسگزارم. همه‌تون رو دوست دارم و به یادتون هستم. من خووبم خووب و مثل همه‌ی شما از این هوای پاییزی لذت می‌برم و سرماش گاهی منو با خیالم به سرزمین‌های دور می‌بره
 
دوم: شنيدن اخبار خوب و به جريان افتادن پرونده‌هاي ۲۰۱۰ خبر داغي بود كه مثل همين سرما حسابي غير مترقبه بود اما چسبيد. اميدوارم به زودي خبراي خوش براي همه برسه
 
سوم: من از اول مهر، بعد از اينكه فكر كردم معلوم نيست برنامه‌ي مهاجرتمون كي به سرانجام برسه، دوباره برگشتم سركارم. اما اينبار خيلي متفاوت‌تر از گذشته و جدي‌تر. شايد همين كه رها كردم اين فكر كردن به مديكال رو خيلي آسوده‌تر شدم. كارم الان خيلي خوبه و شرايط بسيار ايده‌آلي ايجاد شده. پروژه‌هاي خوبي دستم هست و حسابي مشغولم. توي اين محيط جديدمون نزديك به هفت‌هزار جلد كتاب در دسترس داريم در زمينه‌هاي تاريخي، ادبي و اجتماعي. گاهي دلم ميخاست فرصتي داشتم و فقط مي‌تونستم كتاب بخونم. جناب رئيس اما از برگشتن من خيلي استقبال كردن و حسابي هوامو دارن و يه ترفيع خيلي خوب هم توي همين يك ماه بهم دادن كه حسابي سورپرايز شدم. اما خب از طرفي مسئوليتم سنگين‌تر شده و وقت آزادم كمتره
 
چهارم: صبح‌ها در يكي از بهتر‌‌ين‌ مسيرهاي ممكن رانندگي مي‌كنم و صبحانه‌ام را تو ماشينم مي‌خورم پشت چراغ قرمز و اغلب به راديو گوش ميدم. سعي مي‌كنم از اين پاييز زيبا و تغييراتش استفاده كنم. هرچند به قدر ثانيه‌اي! تقريباً روح سركشم داره آرامش را ياد مي‌گيره. و اين آرامشش به جانم انرژي و شادي مي‌ريزه. اينكه به اين سادگي مي‌گويم و تو مي‌خواني برايم عمري زمان و هزينه برده؛ اين چنين نبودم اما بالاخره رسيدم به بخش كوچكي از حقيقت زندگي، كه ياد بگيرم در "حال" زندگي كنم. گرچه اين حقيقت ساده آنقدر توي چشمم بود كه نمي‌ديدمش و سادگي‌اش چنگي به دلم نمي‌زد؛ اما من دريافتمش يا شايد روزگار دلش برايم به رحم آمد و كردش توي چشمم. بالاخره دست برداشتم از چرخيدن به دنبال خودم و نتيجه بسيار دلپذيره
 
پنجم: تعارف که نداریم اگر بخوام کمی صادقانه بگم .... هنوز هم " تو رگام به جای خون، شعر سرخ رفتنه"
 
 

پایان تابستان و یک حراجی بزرگ !!

 پ.ن ۱: از مهرباني گفته بودم، ميداني امروز اگر کسی از من بپرسد که آدمهای دنیا در نظر من چگونه‌اند؟ امروز مي‌گويم بيشترشان مهربانند .. خیلی مهربان .. و دوست دارند تا زمانی که مهربانند بهشان خوش بگذرد.. همچون من و همسرجان و شما دوستان گلـــــــــم 

 پ.ن ۲: این دوست عزیزمون + که به تازگی از دمشق اومدن و ویزا گرفتن، مي‌فرمايند كه آفيسرها مشغول به ارسال مديكال‌هاي ژانويه و فوريه هستند.. اميدوارم كه همينطور باشه و براي دوستان منتظر خبرهاي خوب برسه به زودي 


 ****

بالاخره تابستان تمام شد .. و اوف بر من با تابستاني كه گذراندم. تمامی روزهایش را پُــر بودم از هوس‌ها و خيـالاتـي كه برآورده نشدند. لحظه‌هايي عجيب و گاهي غريب و دست‌نيافتني در 

ادامه نوشته