نوامبر طلایی!
یکم: از همهی دوستان عزیزی که توی این مدت احوال من رو پرسیدن سپاسگزارم. همهتون رو دوست دارم و به یادتون هستم. من خووبم خووب و مثل همهی شما از این هوای پاییزی لذت میبرم و سرماش گاهی منو با خیالم به سرزمینهای دور میبره 
دوم: شنيدن اخبار خوب و به جريان افتادن پروندههاي ۲۰۱۰ خبر داغي بود كه مثل همين سرما حسابي غير مترقبه بود اما چسبيد. اميدوارم به زودي خبراي خوش براي همه برسه
سوم: من از اول مهر، بعد از اينكه فكر كردم معلوم نيست برنامهي مهاجرتمون كي به سرانجام برسه، دوباره برگشتم سركارم. اما اينبار خيلي متفاوتتر از گذشته و جديتر. شايد همين كه رها كردم اين فكر كردن به مديكال رو خيلي آسودهتر شدم. كارم الان خيلي خوبه و شرايط بسيار ايدهآلي ايجاد شده. پروژههاي خوبي دستم هست و حسابي مشغولم. توي اين محيط جديدمون نزديك به هفتهزار جلد كتاب در دسترس داريم در زمينههاي تاريخي، ادبي و اجتماعي. گاهي دلم ميخاست فرصتي داشتم و فقط ميتونستم كتاب بخونم. جناب رئيس اما از برگشتن من خيلي استقبال كردن و حسابي هوامو دارن و يه ترفيع خيلي خوب هم توي همين يك ماه بهم دادن كه حسابي سورپرايز شدم. اما خب از طرفي مسئوليتم سنگينتر شده و وقت آزادم كمتره
چهارم: صبحها در يكي از بهترين مسيرهاي ممكن رانندگي ميكنم و صبحانهام را تو ماشينم ميخورم پشت چراغ قرمز و اغلب به راديو گوش ميدم. سعي ميكنم از اين پاييز زيبا و تغييراتش استفاده كنم. هرچند به قدر ثانيهاي! تقريباً روح سركشم داره آرامش را ياد ميگيره. و اين آرامشش به جانم انرژي و شادي ميريزه. اينكه به اين سادگي ميگويم و تو ميخواني برايم عمري زمان و هزينه برده؛ اين چنين نبودم اما بالاخره رسيدم به بخش كوچكي از حقيقت زندگي، كه ياد بگيرم در "حال" زندگي كنم. گرچه اين حقيقت ساده آنقدر توي چشمم بود كه نميديدمش و سادگياش چنگي به دلم نميزد؛ اما من دريافتمش يا شايد روزگار دلش برايم به رحم آمد و كردش توي چشمم. بالاخره دست برداشتم از چرخيدن به دنبال خودم و نتيجه بسيار دلپذيره
پنجم: تعارف که نداریم اگر بخوام کمی صادقانه بگم .... هنوز هم " تو رگام به جای خون، شعر سرخ رفتنه"
+ نوشته شده در Tue 8 Nov 2011 ساعت توسط تاني
|
در سرزمین من