ویزای یکی از دوستانم آمده، میروند همین روزها با عجله. به چشم برهم زدنی کارشان درست شد .. به لطف رشته ای که خوانده، مثلن دیمند است .. و کانادا کارش لنگ مانده که دوست من برود و به آنها رسیدگی کند. خودش هم همینقدر توهم دارد که من میگویم از بس که با عجله چمدان می بندد؛ من همینها را میگویم و او می خندد .. بعد که خوب نگاه می کنم می بینم همین درست ترین است، اینکه بخواهی و بشود ..

اینجا که من هستم خوب نیست، بعد از اینهمه انتظار و کلافگی، حتی نمیدانم  فرض محال ویزایم همین فردا بیاید باید چه کنم؛ حتی دیگر شوقی هم نمانده. واقعا می بینم حرفِ مفت است اینکه می‌گویند برای به دست آوردنِ هرچیزی باید چله بنشینی، ریاضت بکشی و هرآنچه تلخی‌ست به جان بخری. گیرم پس از هزار زخم و آزار به خواسته ات رسیدی؛ آن‌وقت رمقی مانده برای حظ بردن؟ جانی مانده برای زیستن؟ دلی مانده که بتواند همچنان دوست بدارد؟ شوقی مانده حتی ؟؟!!

به گمانم بعضی چیزها را باید بخواهی و بشود .... بی‌تکرار، بی‌اصرار، بی رنج و تردید حتی... به قول استاد عزیزم "حُرمتِ آنکه می‌خواهد کمتر از عزتِ کسی نیست که خواسته می‌شود". پس باید بی خون دل برسی به خواسته ات، وگرنه دیگر خواستنی نخواهد بود. بعله، حتی راز شادی و خوشبختی هم میتواند همین باشد؛ چونانکه حضرت حافظ می فرماید:
 
دولت آنست که بی‌خونِ دل آید به کنار        ورنه با سعی و عمل باغِ جنان این‌همه نیست