آلودگي هوا، تخيل، كار اضافه!

روز یکشنبه توی ایستگاه اتوبوس میدون ونک منتظر بودم، كه شنيدم دختري داشت در جمع آقايون ميگفت توي فيص بوق خونده كه از سه‌شنبه تا آخر هفته تعطيله!!! كلي ذوق كردم و سوار اتوبوس شدم و چند ايستگاه جلوتر كه ماهان رو ديدم كلي با هيجان براش تعريف كردم و بدون اينكه نگران موثق بودن خبر باشيم با هم واسه‌ي رفتن به يك شمال رويايي در نوامبر طلايي قرار و مدار گذاشتيم. اما از عصر دوشنبه تلفن‌هاي تهديد آميز از تمام نقاطي كه به نوعي به ما وصل بودن شروع شد...محل كار ماهان كه اصلا كوتاه بيا نبودن و گفتن تعطيلي بي تعطيلي... محل نيمه تعطيل كار من كه گفتن اتفاقا بايد پروژه‌ي نهايي شده رو صبح چهارشنبه تحويل بدي!!! آموزشگاه‌ زبان كه زنگ زدن و وقتي ميگفتن تعطيل نيست روي حرف "ن" چنان تاكيدي ميكردن كه انگار اين واژه از زبان لاتين وارد فارسي شده!!! و تو قراره براي اولين بار بشنويش و خوب دركش كني... تازه براي ماهان روز جمعه كلاس جبراني هفته‌ي پيش رو هم گذاشتن!! خلاصه ما نفهميديم بالاخره مملكت تعطيله يا نيست!!! جالبه بدونين كه من تقريبا از سوزش شديد ريه‌هام نميتونم لحظه‌اي از دستگاه بخور جدا بشم و وقتي حرف مي‌زنم هر چند ثانيه موج صدام تغيير ميكنه! دوستم برام كلي توصيه‌هاي ايمني اندر خوردن انواع و اقسام مواد لبني فرستاده كه چقدر در دفع و رفع سموم ناشي از آلودگي هوا تأثيرگذار است... اما خب شايد شما هم اون ايميل كذايي كه ميگه به هيچ عنوان شير و ماست نخوريد رو دريافت كرديد كه ميگه لبنيات توليد داخل به دليل كيفيت بالايي كه داره چه بلاهايي بر سر معده و روده‌ي شما در مياره... خلاصه ما مونديم و آخر هفته‌اي كه تعطيل نيست؛ لبنياتي كه نميدونيم بخوريم يا نخوريم؛ هوايي كه قابل استنشاق نيست؛ كلي كار اضافه كه اگر تعطيلات نبود اين كارهاي اضافه هم روي شونه‌ي ما قرار نميگرفت؛ و كلاسهايي كه همچنان بايد رفت و زندگي‌اي كه بايد ادامه داد در هواي آلوده‌ي تهران كه اميدوارم اين زمستان كذايي به سلامت و بي‌خطر طي شود براي همگي!

و ما قرار بود جایی بریم شبیه این عکس که نشد... حالا میگن وصف‌العيش و... اينا!!!

 

پ.ن.۱: به رضا و پريساي عزيزم كه بعد از اينهمه سال و با مشقات فراوان، بالاخره موفق به دريافت ويزاي كانادا شدن، از صميم قلبم تبريك ميگم و براي اين زوج خوشبخت و دوست‌داشتني بهترين‌ها رو آرزو دارم. كسي چه مي‌دونست وقتي داري ميري امتحان ت .س .اف بدي، يكي از بهترين دوست‌هاي آينده ات رو ملاقات ميكني و پايه‌ي يك دوستي خوب ريخته ميشه...خيلي دوستتون دارم و اميدوارم اين دوستي برقرار بمونه تا هميشه. 

پ.ن.۲: به مهساي عزيزم كه بالاخره موفق شد بره مصاحبه، و به خوبي از عهده‌اش براومد تبريك ميگم، بدون شك يكي از بهترين توصيف‌هاي روز مصاحبه رو نوشته كه به شخصه‌ از خوندنش لذت بردم.

پ.ن.۳: به ياسر عزيز به خاطر دريافت نامه‌ي آپديت مداركش تبريك ميگم، اين نامه نوري رو در قلب منتظران ماه‌هاي سپتامبر و بعد از آن روشن كرد كه اميدوارم تابان و پايدار بماند. اميدوارم ياسر هم به زودي مديكال و ويزاش رو دريافت كنه و در مسير رسيدن به آرزوهاش قرار بگيرد.

 

فرصتی برای تشکر

 
درسته كه دو هفته از روز از گردهمايي خانومانه وبلاگنويساي مهاجر گذشته، اما دليل نميشه كه من وظيفه‌ي خودم رو فراموش كنم و احساسم رو از اين روز دوست داشتني بيان نكنم. ضمن اينكه بابت اين تأخير عذرخواهي ميكنم از دوستان عزيزم، بايد بگم كه وقتي اسمم رو در ميان دوستاني ديدم كه جليله‌ي عزيز دعوتشون كرده بود، خيلي ذوق كردم و خوشحال شدم.
اگر يك بك گراندي به گذشته داشته باشم (از نوع سريال لاست!) بايد بگم كه وقتي وبلاگ نويسي رو شروع كردم، بيشتر دوستان چندين و چندساله‌ام براي زندگي و تحصيل از ايران رفته‌بودند. يعني تقريبا اكثر دوستانم رو ديگه نميديدم، و در آغاز وبلاگنويسي، اصلا فكرشو هم نميكردم اين پديده‌ي هزاره‌ي سوم، اينقدر شيرين و لذتبخش باشه و بواسطه‌اش بتونم اينهمه دوست، اونم از نوع بهترين‌ها پيدا كنم. دوستاني كه همگي بواسطه‌ي اهداف مشتركي كه دارند، همديگر را خوب درك مي‌كنند و ارتباطات قوي و هدفمندي را حداقل در داخل با هم ايجاد كرده‌اند. از همه مهمتر براي من آشنايي با اينهمه خانومهاي توانمند و تحصيل كرده است. كه هركدومشان تحصيلات و توانايي‌هاي منحصر به فردي دارند و بخش اعظمي از هدايت پروسه‌ي مهاجرتي‌ خانواده را در دست دارند. اين را حتما همگي مي‌دونين كه جامعه‌اي كه از موهبت داشتن زنان تحصيل‌كرده بهره‌مند باشه، ميتونه بارقه‌اي از اميد براي رسيدن به توسعه را در خودش پرورش بدهد؛ اما بازهم افسوس كه سرزمين من، قدر توانايي‌هاي زنان و مردانش را نمي‌داند!!
من به شخصه از آشنايي با تك تك دوستاني كه از ابتداي پروسه‌ي مهاجرتم ملاقات كردم لذت بردم، بويژه دوستاني كه جليله‌ي عزيز دستچين كرده بودند و من مفتخر به ديدارشون شدم و اوقات خوشي رو توي اون چند ساعت گذروندم.
از جليله‌ي عزيزم به خاطر اينهمه لطف و صفايي كه دارن باز هم تشكر ميكنم و آرزو ميكنم چيزي رو كه اين روزها انتظارش رو مي‌كشن، به زودي و در بهترين شرايط براشون محقق شود.
 

شادي مي‌كنيم

 

این روزها اینقدر خبرهای خوب شنیدیم و جیغ کشیدیم و خندیدیم صدایمان گرفته!! جريان از اين قرار بود كه دوست عزيزمان مرجان در حين ناباوري بعد از مصاحبه‌ي نسبتاً ناموفقي كه داشتند، و بعد از يك ماه ونيم كه منتظر نامه‌ي اعمالشان از دمشق بودند، بالاخره يك س اس كيوي درست و حسابي برايش فرستادند!! ما چرا خوشحاليم؟؟! چون دوست عزيزمان است و رشته‌اش ديمند، و خب زودتر از ما مي‌رسد مونترال و بقيه‌اش هم معلوم است ديگر.. تغيير لهجه‌امان را متوجه هستيد... به دليل تأثير كلام فخرالتاج بانو ملكه‌ي اول دربار است... و در ادامه خبر رسيد كه دوستان عزيز ديگرمان مديكالشان آماده شده، دستور دادند با چاپار برايشان بفرستند؛ نفيسه‌جان هم پاس ريكوئيست شدند و مسافري در راه است كه ويزايشان را بياورد، و به زودي به ديگر دوستانمان در مونترال مي‌پيوندند. به همين مناسبت شبي را با دوستان در رستوراني در دامنه‌‌ي كوه‌هاي شمال تهران گذرانديم و مست از هواي خوش براي آينده نقشه‌ها كشيديم... دو سه تا از دوستان هم مصاحبه قبول شدند و فايل نامبر دوستان ديگر هم آمده است... اينها همه اخبار خوب هفته‌ي گذشته بودند.

گاهي البته سخت دلمان مي‌گيرد كه چرا جنس شادي‌هايمان اينقدر تغيير كرده، جلاي وطن روزگاري با اشك و اندوه بود و اينك با شوق و خنده... و سخت‌تر آنكه، گاهي نگراني برمان ميدارد كه نكند ما به اين خيل مشتاقان جلاي وطن كرده نرسيم و عمرمان در همين بلاد به اصطلاح وطن به پايان برسد!!!

اما نه به گمانمان چنين نخواهد شد، خبرهاي خوب در راهند، چاپاري كه آمده ميگويد در دمشق خبرهايي به راه افتاده، و مديكال آگوستي‌هاي ۲۰۰۹  را دارند بررسي مي‌كنند و اين يعني كارها به روال خوبي پيش خواهد رفت و نگران نباشيد نوبت به همه خواهد رسيد!! ما كه البته به نفيسه‌ و مرجان عزيز گفتيم رسيدند اول بروند در امامزاده‌ي برج كج مونترال برايمان دخيل ببندند، خدا را چه ديدي شايد خارج از نوبت ما را طلبيد!

 

هجرت

"خانومی، عزيز دلبندم،

بدون وجود نازنينت زندگي برايمان جهنم است؛ اما در عين حال شادمانم از اينكه ميروي. ديگر به پشت سرت نگاه نكن. ماضي جز درد و رنج نيست، اما فرداي تو روشن و زيباست. هيچ فرصتي را براي زندگي كردن از دست نده ... بدان ... مراقب اصلي خداست و مي‌دانم همانطور كه تا به‌حال از تو محافظت كرده، باز هم با تو خواهد بود ... دوسه خطي برايم بنويس تا بدانم كه حالت خوب است و چه روزي از اين جهنم ناامن كه در آن جان آدمها پشيزي نمي‌ارزد بيرون مي‌رويد. در اينجا همه بي‌پناهند، علي‌الخصوص كسي كه مانند من و تو از اناث باشد. طبقه‌ي نسوان در اينجا محكوم به زجر و دردند. خانوم، دختر عزيزم، ما را از ياد ببر و از خداوند بعد از هر نماز بخواه كه تو را فراموش نكند... روي چون ماهت را مي‌بوسم. مادر به فداي تو"*

 

 

هر چقدر تاريخ را زير و رو ميكني، مي‌بيني سرزمينت استعداد غريبي در كوچاندن مردمانش دارد. پس كمي وجدانت آسوده خاطر باشد، تو آخرينش هم نخواهي بود در اين صف‌هاي طويلي كه مقابل سفارتخانه‌ها هر روز متراكم‌تر مي‌شود و هر كه را مي‌بيني مداركش در دستش است و آماده رفتن! گاهي حتي ترس برت مي‌دارد و نگران آينده‌اي ميشوي كه قرار بود بسازي‌اش براي آيندگان ديگر!!

 

 * پاراگراف اول نقل از رمان خانوم نوشته مسعود بهنود 

سايت آگهی رایگان فارسی در کانادا

 

به گمان من داشتن خلاقيت، نوآوري و روحيه‌ي مثبت ويژگي‌هايي نيستند كه بتوان در هر كسي يافت.  كساني كه ذهن ورزيده‌اي دارند، ممكن است بتوانند اين مواهب را در خود تقويت كنند و تبديل به يك كنشگر فعال در جامعه شوند. اينها كه گفتم فقط بخشي از ويژگي‌هاي دوست خوبمان عليرضاست. او كه تا كنون با مطالب بسيار دقيق و منظمش در مورد دانشگاه‌هاي كانادا، راهگشاي بسياري بوده‌، و بي‌دريغ پاسخ همه رو داده‌ است؛ اما گاهي هم دلش از كم لطفي برخي دوستان رنجيده، و در اين زمينه خوب دركش ميكنم، كه از دردي مشترك رنج مي‌بريم!

حال اين دوست خوبم، در اقدامي جالب و تازه‌ يك سايت آگهی رایگان فارسی در کانادا راه‌اندازی كرده‌اند، تحت عنوان هاب مال، كه قرار است خدمات متفاوتي در زمينه‌هاي بازار كار، وسايل نقليه، فروش، خدمات و ... به ايراني‌هاي مقيم كانادا ارائه كند. بدين‌ترتيب، هر کسی میتونه به صورت کاملاً مجانی در اين سايت تبلیغ بگذاره و همین طور میتونه در زمینه‌های مختلف از این سایت کمک بگیره. بسيار به عليرضا بابت شروع اينكار تبريك ميگم و شخصاً اعلام آمادگي مي‌كنم كه هر كاري از دستم بربياد براي كمك در اين زمينه آماده‌ام. و صد البته، هر کسی نظر یا ایده‌ي خوبی در این زمينه داشته باشه، می‌تونه تو وبلاگ علیرضا کامنت بذاره و به كاربردي‌تر شدن اين سایت كمك كنه.

آدرس سايت هست: http://hubmall.ca/

 

نتايج يك گزارش كوتاه!

 

نمیدونم فرصتي داشتين ديشب برنامه‌هاي تلويزيون رو ببينين يانه... البته كه منظورم تلويزيون محبوب خودمون نيست... اون يكي رو ميگم... راستش منم تازه از كلاس زبان برگشته بودم، تلويزيون رو روشن كردم و رفتم آشپزخونه، داشتم تند و تند يه سالاد آماده ميكردم كه به جاي شام بزنيم جاتون خالي... که.. صداي بهمن كلباسي رو شنيدم، داشت ميگفت: "سالانه هزاران ایرانی برای مهاجرت به کانادا در سفارتخانه‌های این کشور پرونده تشکیل می دهند..." منكه ديگه با شنيدن اسم كانادا، سريع شاخكام از خودش واكنش نشون ميده، خودم رو رسوندم جلوي تي وي... يه زوجي رو نشون داد كه ده ساله از ايران رفتند و بسيار از اين حركتشون راضي بودن... و از روند سريع مهاجرتشون در اون سالها حال كرده بودن و خوشحال... ... اما... 

ادامه نوشته

La devise du Québec  

 

در باب چرايي انتخاب شعار «من به خاطر می‌آورم» در كبك!

كِبكي‌ها در دسامبر 1939 شعار «من به خاطر مي‌آورم» (Je me souviens) را به‌عنوان شعار ملي خويش برگزيدند و به آن رسميت بخشيدند.

در واقع طرح اين عبارت، از ابتكارات و خلاقيت‌هاي شخصيِ معمار بناي پارلمان اين استان، يعني  Eugène-Étienne Taché بود. Taché كه معمار و نماينده‌، و پسر نخست وزير وقت كانادا نيز بود، سعي فراواني در منحصر به‌فرد كردن اين بنا داشت، و در ساخت آن بسيار از لوور فرانسه الهام گرفته بود، در سال 1883 دستور داد تا اين شعار را بر سنگ سر در ورودی پارلمان کبک حک کنند.

ادامه نوشته

La Francophonie

 

اندر فواید فرانکوفونی!

روزهای قبل از مصاحبه، گاهي حس مي‌كردم به جاي پيشرفت در زبان، پسرفت دارم! ولي به‌ هر سختي‌اي بود دست از خواندن نكشيدم. البته در اون زمان هدفم فقط قبولي در مصاحبه‌ كبك بود و ديگر هيچ! اما وقتي كه افسر مهاجرت سطح زبانم را بالاتر زد و در فرم CSQ يك F به من داد كه از شاگرد اولي فوق ليسانسم هم ارزشمندتر مي‌نمود،‌ فهميديم كه از نظر ایشون فرانكوفون محسوب شديم! و اين مطاعي است بس گرانقيمت كه البته خريداري هم ندارد! من و دوستم جواد ديگه همه رو به خاطر اين F كشتيم كه بــله ما چه‌ها كه در توانمان نیست...!

اما از همون روز برام اين سؤال مطرح بود كه خوب حالا كه چي؟ فرق ما با اونهايي كه توي فرمشون خورده NF چيه؟ و اساساً چه مزيتي داره فرانكوفون بودن؟ اين سوال رو با چند نفر هم مطرح كردم، ولي راستش كسي اطلاع درستي نداشت. ديگه بي‌خيال داستان فرانكوفوني شده بودم تا اينكه چند روز پيش يك مطلبي خوندم كه بنابر شواهد و شنيده‌ها  

ادامه نوشته

منتظران مديكال

 

چند روز پیش به خاطر مشکلی که برای یکی از دوستان پیش اومده بود و فرمهای مدیکالشون به دستشون نرسیده بود، من يكسري سرچ‌هايي انجام دادم كه تصميم گرفتم نتيجه رو اينجا بنويسم. 

 

ادامه نوشته

خوابم يا بيدارم؟!


يكي دو روز پيش به لطف دوست عزيزم احسان، رفتيم تماشای نمایش "يك دقيقه سكوت" كار خانم كيخايي كه در تالار مولوي اجرا ميشه. حدود ده سال پیش آقای یعقوبی این نمایش را خودشون به صحنه بردند و حالا همسرشون مجددا با تغییراتی این کار را اجرا کردند؛ اگر وقت داريد، توصيه ميكنم بريد و اين تئاتر رو ببينيد. حسنش اينه كه در تالار مولوي اجرا ميشه و به خاطر نوع بازي و صدا به نظرم مناسبترين جا همين سالن بود. من تالارهاي كوچك را براي تئاتر بيشتر مي‌پسندم، چون تأثيرش روي تماشاگر قوي‌تره و اساسا هرچي تماشاگرا به صحنه نزديكتر باشه حس قوي‌تري دريافت ميكنه. 


 

ادامه نوشته